برو بچ شهرکی

برو بچ شهرکی

""""روزِ شهرک"""

روزی که خانه ها همگِن بودند.
روزی که مسجد نشانه ایی بود برای گم نشدن.
روزی که تعدادِ موش ها با سوسک ها برابر بود.
روزی که پارک خرابه ایی بود و فقط پلِ عابر پیاده داشت- روبه رویش همچنین- تا بازارچه.
روزی که شب هایش خالقِ "شهرکِ مرده ها" شد.
روزی که تفریح "گربه آزاری" بود.
روزی که عجیب بود "سهمیهء لامپ".
روزی که گاز را در کپسول تحویل میگرفتیم.
روزی که 68 واحدی خالی از سکنه بود.
روزی که نانوایِ محل خیاط بود.
روزی که محوطه –آرزوی فوتبال در چمن را خط میزد.
روزی که برایِ خروج ,شهرک یک نیمه بیشتر نبود - بازارچه-سپیدار-اتوبوسرانی.
روزی که بازارچه, سیاحتی ترین جای شهرک بود.
روزی که معدل ,برای ثبت نام در مدارس شهرک حرف اول را میزد و حرف آخر را تعهد.
روزی که بازارچه طعمِ پلی استیشن گرفت و به سمبوسه گرایش یافت.
روزی که عباس اژدری, خبرسازترین شخص بود.
روزی که تماس تلفنی با بیرون به آزادی -0- بستگی داشت.
روزی که حراست ,دوچرخه ایی بود با صاحبش بنامِ "عنافچه".
روزی که همه را میشد دید هر 5 شنبه تالار.
روزی که مدرسهء فوتبال نیازمندِ رضایت نامه و قالب یخ بود.
روزی که باران می آمد وَ صدایش درخِش خِش خطوط تلفن شنیده میشد.
روزی که گاز آمد.
روزی که مسجد بهترین کافی شاپ برای ملاقاتِ دختر پسرها بود.
روزی که ظهرش مهم بود چون"سرویس مدارسِ دخترانهء شهرک" داشت.
روزی که اینترنت 33 دقیقه بود.
روزی که ذهنمان آبستنِ درب اتوبوس آقای ترفی و منجزی برای "آرام بستن "بود.
روزی که ایستگاه مکان بِکری برای نوشتنِ نثرِمعشوق و منفور بود.
روزی که ماهواره بسیار "خفن" بود.
روزی که شهرک آپ گِرِید شد.
روزی که تعویض لوله کشی ها بالاتر امدن آسفالت خیابان ها را نوید داد.
روزی که تردد ماشین ها از کوچه باریک ها با یک لوله به اتمام رسید.
روزی که از بازارچه تا پارک از پارک تا اتوبوس رانی در دست ساخت بود.
روزی که دوستانی رفتند و دوستانی آمدند.
روزی که درِ حیاط پشتی حرکتِ ""جالبی"" بود.
روزی که "دورِ شهرک" داشتیم.
روزی که "پانتومیم" همه را دورِ هم جمع میکرد.
روزی که- 0- نا محدود شد و خط شهری واگذار شد.
روزی که عابر بانک بازارچه را کاملتر کرد.
روزی که شایعه ها پایان یافت و سالن تربیت بدنی تاسیس شد.
روزی که متشکر شدیم -"پارک".
روزی که اینترنت پرسرعتِ کم مدت واگذار شد.
روزی که وعدهء ملاقات من با ساندیس خور ها بود-4شنبه سوری!
روزی که به لطف بچه ها محدوده زمانیِ 12 شب برقرار شد.
روزی که تمام اتفاقات فیس بوک رو توی پارک بازگو میکردیم.
روزی که صندلیِ پاتوق رو به جایِ اصلی برگرداندیم!
روزی که خوب بود-چون در شهرک بودیم
روزی که نشستیم
خندیدیم
خاطره ساختیم
بر خواستیم
رفتیم
روزی که شب شد و"تمام" شد…

با نگفته هایم.....

ما هم رفتیم از شهرک اما
تمام خاطراتِ خوب و بدِ شهرک رو با خودم میبرم و
هیچ وقت شهرک و شما دوستای خوبم رو فراموش نمیکنم و امیدوارم به اون آرزویی برسین که یادتون رفته یه زمانی بزرگترین آرزتون بود.

میلاد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 3:19  توسط زبل خان   | 

بازگشت زبل خان

اوووووووووووووووو

نمیدونم از کجا یا از کی شروع کنم آخرین بار که اومدم اینجا اسفند 85 بود 

 

اون موقع تقریبا همه ارازل و اوباش دور هم بودن الان هر کدوم سرش تو یه آخوره

 طبق آخرین اخبار بدست اومده توسط گزارش گر صدیقمون جناب آقا کلاغه تقریبا کلیه نامبردگان و سوژه های مورد نظر شهرکی هر کدوم به یه نون و نوایی رسیدن (البته نه همشون)

 موجی یا مجتبی موسوی 5 ماه آخر خدمتش رو به آسونی و آسودگی خاطر و بدون هیچ دغدغه ای در حال گذروندنه

 سروش 4 لنگی هم که تو این دوسال غیبت من یه ماشین واسه خودش دست و پا کرده (هرچی هست کاربراتیه) و شندیم که درسش رو تموم کرده و دوران فراغت از تحصیل رو طی میکنه و هر گونه پیشنهاد برنامه نویسی و ساختن رباط توی مسنجر رو رد میکنه و استاتوس زده انجام نمیدم حتی شما دوست گرامی اینجور که میگن یوزرهای قبلی پولشو خوردن و الا ماشینش الان حداقل انژکتوری بود تورو خدا به روش نیارین نگین من گفتم اگه دور برداشت ازش بپرسین مدل ماشینت مال چند روز پیشه؟ احتمالا یه ریاضی دان باید استخدام کنه...  

 امین علیجانپور هم طبق آخرین شنیده ها و یافته های پلیسیمان ترک نت فرمودند و مشغول کار و درآوردن یه لقمه نون هستند به قول خودش که میگه توی شرکت های خصوصی داره حمالی میکنه تازشم ماشین خریده با اون رنگ زشتش وقتی که رد میشه بچه ها پچ پچ کنان رنگ ماشینشو مورد تمسخر قرار مبدن... اما قابل توجه دخترای ترشیده که احیانا این وبلاگ رو میخونن برسونم که نامبرده همچنان پسر باقی مونده و بختش وا نشده لذا.....

 داداش بالای (صادق) هههه ههههههه طفلی در حال سپری کردن 5 ماه اول خدمتشه اونم توی شهر دور (کازرون) کچلیاش دیدن داره....

 وای وای وای وای میلاد قاسمی وایییی وایییییی وایییی اونم سرباز جان برکف نیروی پدافند سپاه پاسداران جمهوری اسلامی شده که الان دوران 8 ماه اول خدمتش رو بعنوان ماموریت توی یه شهر (بنا بر دلایل امنیتی از نامبردن شهر معذوریم) سپری میکنه تنها شکنجه واسه میلاد اینه که غذا توی ظرف یه بار مصرف بهش بدی...

 ف ف فوا  فواد محمدی هم شنیدیم تونسته با شخصیتش کنار بیاد و قبول کرده که خدا در حقش کمی کم لطفی کرده لذا واسه نشون دادن به اکثریت نخبگان شهرکی وارد شرکت ملی حفاری ایران شده البته شایعاتی مبنی برسمت رانندگی ایشون از گوشه و کنار زمزمه میشه اما خود فواد معروف به فودی کاملا تکذیب میکنه لازم به ذکر میباشه که این فرد مذکور تونسته یه پراید هاچ بک (کاملا کپ) خریداری کنه و اوقات فراغت سپری کنه....

 حالا یکمی از بیرونی ها که گاهی اوقات مخاطبان این وبلاگ بودند حرف بزنیم تویی که میدونم این وبلاگ رو میخونی آره با تو هستم خانوم ججججججج جینگول مینگول

طی آخرین خبر رسیده متوجه شدیم که سرکار خانوم جینگول مینگول بعد از آزمایشات متعدد زیستشناسان و روانشناسان و از همه مهمتر باستان شناسان متوجه شدنن که سرکار خانوم به یک خودباوری شدید رسیده اند و تمایل شدیدی به رشته خودشناسی در مراکز عالی آموزش کشور رو دارند لذا با پشتکار فراوان و استفاده از کلیه پزشکان و استادان دانشگاه و نفوذ ایشان توانستند جینگولک خانوم را در رشته دامپزشکی(خودباوری که بالا ذکر شد) ثبت نام کنند البته با کلی ریشو سیبیل گرو گذاشتن که این یک استثناء و از این حرفا طفلی از حالا میخواد یه مهندس کشور رو بذار بعنوان منشیش اونم با ماهی چندرغاز اگه بگم چقدر میری به سازمان یونیسف شکایت میکنی (با اون باباش به دستورش ۳ بار اعضای بدنم رو گچ گرفتند تنها مردی که هیچ وقت چهرشو خندون ندیدم واسه همین اونو نماد یه انسان خوب تو ذهنم پروروندم از اون زمان تا حالا )این تن بمیره اگه بزارم به یه مهندس عمران همچین بی احترامی کنن.....    امیدوارم خودشناس خوبی بشه......

داشتیم از شهرک دور میشدیم

 نریمان یونسی که متاسفانه کمتر زیر رگبار و ترکش های زبل خان (نویسنده این وبلاگ) قرار گرفته بود با رهایی از مسدومیت تحصیلی تونست رویای خودش که همی رسیدند به درجات بالا و رفیع شهادت اوخ نه علم و دانش بود رسیدآره همگی یه کف مرتب بزنین واسه این گل نو شکفته خانواده یونسی این جون پر پر شده پشت در های کنکور (محمدیاش صلواتتتتتتتت) آره نریمان تونست با یه حرکت انتحاری که قبلا هیچ کجا یافت نشده بود از درهای کاملا آسون و پیش پا افتاده کنکور دانشگاه آزاد اسلامی رد بشه و مشت محکمی به عناصر ضد یونسی بزنه از درگاه باریتعالی ملتمسانه و عاجزانه خواستار موفقیت برای این جوان نیم متری در شهر تبریز رو میکنیم..

 ممد شکاری مرد هانکوک گونه شهرکی که چند وقتی هست با دستی پر از کشور ارمنستان به آغوش گرم خانواده برگشته و فعلا به هیچ کنفرانس خبری جواب مثبت نداده و همچنان خبرنگاران و عکاسان خبری مشتاقانه منتظر مصاحبه با نامبرده را دارند طی مصاحبه آقا کلاغه با یکی از این عکاسان مبنی بر پا فشاری ایشان اذعان داشتند که متاسفانه بدلیل کمبود عکس های جدید بازیگر معروف سینمای ایران آقای محمد رضا گلزار قرار بر این شده که هر عکاس در اذای 156 عکس از ممد شکاری یک عکس از محمد رضا گلزار بگیرند این عکاس دلیل پا فشاری مسولین شرکت چی توز برای بدست آوردن عکسهای ممد را اعلام نکرد....

اوخ شاهین شیرالی کوچولوی دوست داشتنی زبل خان که الان فرسنگها از این شهر خون گرم دوره معلوم نیست اونجا چی میکنه بعد میاد اینجا میگه من در حال کسب علم و ادب هستم یکی نیست بگه کوچولو تو ادبت کجاست ولی به هر حال جاش توی پاتوق (پارک شهرک) خالیه روحش شاد

 سینا زرگر هم خدا میدونه الان داره چکار میکنه آخرین خبری که ازش دارم اونم مثه خانوم جینگول مینگول خودشناسی ( دامپروری کرج) میخونه هر جا دیدینش بگین زبل خان سلام گرم رسوند.

 یواش یواش داشت یادم میرفت یه زمانی دو تا مفسد فی الارض بودن اما حالا واسه خودشون خانومی شدن

آقا جمشید خان جم به همراه اخویشون ارشیر

جیمی جم که به جرگه مهندسای زیاد عمران پیوسته و واسه خودش یواش یواش داره کسی میشه البته یه تیک عصبی شدیدی گرفته تورو خدا تو این شبای نزول قرآن این طفل معصوم و بی گناه رو دعا کنید جدیدا تا یه چیزی میشه میگه خوب ایران اینجوریه فکر کنم یو اس آ یا یه همچین جایی سیر میکنه خدا به جوونیش رحم کنه اونم مثه من هنوز پسره تازشم قصد ادامه تحصیل داره ( تورو خدا تو دلتون نگین این همش گیر میده به جیمی خوب کی از این سوژه تره)  تازشم تو 360 این گلپسر رگه های از عشق و عواطف ظریف دخترونه میبینم جوری که جیمی شبا میشینه غروب دل انگیز آفتابو می بینه یا گاهی اوقات با گل و بلبل حرف میزنه در کل یه جورایی پشت گوشاش مخملی شدن انگاری اصلا به منو شما چه مربوط که این سپیده کیه اصلا به من و شما چه مربوط که عکس بک گراند موبایل جیمی این سپیده هستش با اون استیل زبل خان کشش  من میگم یه روحه که از تو یه نقاشی مینیاتور در اومده و کل زندگی الان جیمی هم دوربین مخفیه خدا بگم چکارت نکنه ای روح خبیث دختره گیس بریده .....

 اردشیر یادم نرفته (همینو بگم که واسه خودش کسی شده )

خیلی ها موندن که اسمشون اینجا نیومد به امید باری تعالی اگه جوهر قلمم خشک نشد در موردشون بهتون خبر میدم

 به پایان آمدیم دفتر حکایت همچنان باقیست

 

 

  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 3:13  توسط زبل خان   | 

بریم یه جایی کارت دارم !!!

تو یکی از روزهای خدا که طبق معمول میلاد رفته بود توی چت رومها و مشغول پی ام دادن به دخترا و به همون اندازه هم ایگنور شدن بود!

 یهو یه متنی رو دید که تو روم نوشته بود:

 یه خانم خوشگل اهوازی جهت رفت و آمد! پی ام پلیز...

 آخ ببخشید این جمله بالاییش بود اشتباه گفتم! اون متن نوشته بود:

 که سه سوت پولدار بشید! با پرزنت شدن در شرکت هرمی ما

 میلاد به چیزهای هرمی  و مثلثی خیلی علاقه داره! علاقه اش هم از همون بچگی نسبت به شیرهای پاکتی هرمی شکل گرفت و شیر رو با پاکتش میخورد! و چند بار هم خواست که نرده های حفاظ که مثلثی بودن رو بخوره و چون نتونست تصمیم گرفت که بشینیه روشون!! و کارش به بیمارستان و بخیه کشید چند بار! الان هم جای بخیه هاش هست!!!

خلاصه میلاد آدرس رو از اون طرف گرفت و سریع هم حاضر شد که بره (دیگه نگم چی پوشید چون همتون میدونید که جز اون جلیقه سفید چیزی نداره که بپوشه!!) وقتی هم رسید اونجا با تمام ادعایی که سر زبون بازیش داره لام تا کام نتونست حرف بزنه چون پای هرم در وسط بود...!

 

این داستان میلاد و ورود غیر مترقبه ایشون به جمیع مال باختگان شرکت های هرمی بود

 میلاد قشنگ قصه ما یواش یواش به این خود باوری رسید که آره ما هم میتونیم بی ام دبلیو ( بی ام و خودمون) سوار شیم و از این حرفا 

 حالا چطوری دلش اومد موهاشو کوتاه کنه بفروشه به این کلاه گیس سازا

و یا اینکه چطور دلش اومد کارت های یو اس بی کامپیوترش رو که به هزار بدبختی جور کرده بود! و چپونده بود تو کیسش ((case رو بفروشه به این عتیقه فروش ها؟؟؟؟؟ الله و اعلام :-؟؟

 

 بچه ها شرمنده میلاد اومده دم در یه خورده  صبر کنید الان میام

 

 

 

 

 

 

 

 

اوخیششششششش چه گیریه همش میگفت:

 زبل خان این کارو نکن ما آبرو داریم، موج منفی، نده کلی پرزنت داریم، کلی اعتبار داریم، من گفتم:

 بابا من که خودم مشکلی ندارم اصلا به من چه مربوط تو آدمخواری!!! خلاصه که اینکه دنیا آسو نترس بیاایرانیه و کلی  عظمت داره

  ( بین خودمون باشه منم مخالفش نیستم حالشو ندارم جدی میگم تو اگه استعدادشو داری برو )

خب اینم تبلیغ واسه میلاد و دارو دستش که همین پایین میخونین

بگذریم کجا بودیم ؟ آها میلاد با کلی آرزو و امید میاد تو شهرک یه شبانه روز به حرفایه اون یارو خیابون ابوذریه فکر میکنه فکر میکنه میکنه میکنه تا خوابش می بره

خواب میبینه که یه ماشین مدل بالااا موبایل آخرین مدل موها خروسی اوه نه مدل الویسی زده یه دختر تو کیان پارس مثه س. بهش پا میده که یه هوو  احساس درد خیلی زیادی از ناحیه سر میکنه از خواب بلند می شه میبینه که پدرامشون خواب آلود می خواسته بره مدرسه از رو سرش رد میشه میشینه با خودش فکر میکنه عظم خودشو جزم میکنه که من الا و بلا باید پول دار بشم مخ اون دختره رو رو بزنم به هزار امید و آرزو پولاشو که قبلا گفتم چطور جمع کرد رو برداشت رفت داد و یه دونه یا علی هم گفت و عشق آغاز شد .

 

 

نکته1: خیابون ابوذریه اسم رمزیه بالا سری میلاد ایناست خیلی مهربونه از نزدیک دیدمش بهم رو نداد که ماچش کنم منم بهم بر خورد یه چیزایی هم در باره نت ورک 360 میدونه

 

میلاد اومد تو شهرک این دفعه قرص و محکم یه راست رفت سراغ سامان بهش گفت سامان فردا صبح جایی قرار نمیذاری کار مهمی دارم باهات میخوام با هم بریم یه جایی سامان هم از همه جا بی خبر.........

وایی شرمنده یادم رفت خفاش شب شهرکی رو معرفی کنم

نام : سامان

نام خانوادگی : راشد زاده

شهرت : خفاش شب

علاقیات : زندگیش سری گوشی های سونی اریکسون هستش جالب بدونین تو کف گوشی دبلیو 900 هستش ولی تا چند روز دیگه میخره  

آقا سامان قشنگ قصه ما دارای پدر مهربونی هستن پدرشون از درک بالایی برخوردار هستن سامان خوب قصه ما مورد توجه بیش از حد پدر و مادر خود هستند لذا در جمع آوری پول به هیچ وجه دچار زحمت نمیشدن

خلاصه جونم براتون بگه میلاد خیلی آسون و راحت و با توجه به درک بالای سامان تونست یه خرید دیگه به آسو اضافه کنه این فعالیت بی حد و نثر میلاد اون رو یه اعجوبه ای در آسو تبدیل کرد که اصطلاحا" بهش لیدر میگن در آورد

 

حالا میایم این ور شهرک جایی که برادر اردشیر جم هم از جایی که بر همگی ما مجهول هستش پرزنت میشه بعدا طی گفته های خانواده محترم ایشان خبردار شدیم که یه روز به تلفن به اردشیر زده میشه که آقا کی خونه ای؟ چند دقیقه بعد میان دنبال اردشیر و اونو میبرن کجاشو دیگه ما هم خبر نداریم

 ( الکی گفتم شنفتیم تو پارک پرزنت شده تو هم به کسی نگو )

 خلاصه اردشیر رو می برن مهد کودک هدی تو کیان پارس اونجا اول پرزنتش میکنن ....

خلاصه بعد از چند ساعتی اردشیر میاد تو شهرک اونم همون حال و روز میلاد رو داشت همون وقتی که رسید شهرک همون بی ام دبلیو و ..... سرتو درد نیارم میاد یه قلیون چاق میکنه ( یادش بخیر) خوب کام میگیره چاق چاق میشه قلیون یه نیگاه میکنه به دودی که از اعماق سینش میده بیرون به خودش میگه :

یعنی میشه منم برم بالا به این آسونی که این دود میره ؟

 میشه منم برم بالا بالا اونقدر بالا که برسم به راءس هرم؟ 

از خودش خیلی سوال ها میکنه گوشه گیر میشه  همش تو فکره

 ننه باباش هم نگران شده بودن که  چی شده بچمون ؟

 اردشیر با خودش کنار میاد تصمیمشو میگیره که پول دار بشه خودشو به هر دری میزنه که پول جمع کنه اما کسی نیست که موهاشو بخره بدون اجازه جیمی ( بعدا میگیم جیمی کیه ) داداشش هم نمیتونه یو اس بی ها کامپیوترشونو بفروشه  متاسفانه طی لج و لجبازی با پدر مادر بر سر فراهم کردن پول مسافرت به تهران به اتفاق دوستان گوشی خودش رو هم  مفت و مجانی فروخته بود پس با خودش گفت:

 که عربده بکشم شیشه بشکونم و از این قبیل خشانت ها بکار ببرم.

همه این کار ها رو کرد اما نشد که نشد .

 لذا تصمیم به مدارا و مظلومیت در خانه و ابراز ندامت و پشیمانی از کار های گذشته کرد تا بالاخره تونست دل رئوف و مهربان پدر و مادر خود را به دست آورد و به هر جان کندی هم که شده پول رو به چنگ آورد و به جمع مال باختگان پیوست ......

 

با رفتن این بچه ها به این شرکت هرمی بل بشویی توی شهرک شد بیا و ببین

همه از خوشبختی میگفتن همه از ماشین های مدل بالاا همه به اصطلاح موج مثبت میدادن

 

زبل خان : اردشیر چطوری؟

اردشیر  : خوبیم آقا ؟

زبل خان : کار چطوره؟

اردشیر : کار عالیه ........

 

این سوال رو از همه  اینها اگه بپرسی همین رو میگن الان که دارن این رو میخونن میگن فلان فلان شده داره موج منفی میده آقا این واسه بار هزارم اینا همش شوخیه

نرین هم باز مثه بار قبل دعوا راه بندازین ها !!!!

 

نکته2 : مهد کودک هدی اسم رمزیه بالا سری اردشیر هستش من هنوز ندیدمش میگن خانوم مهربونیه اصلا هم از نت ورک 360 چیزی نمیدونه  همین باعث شد من اندازه خیابون ابوذر دوسش نداشته باشم

 

بر گردیم اون ور شهرک کجا بودیم؟

آها سامان هم به خیل مال باختگان پیوست

بابا اینا حال نمیدن بر گردیم همون ور کلی سوژه داریم

وقتشه که از تو کف درتون بیارم میخوام جیمی رو معرفی کنم :

نام : جمشید

نام خانوادگی : جم

شهرت : آن مرد با تیشرت پوما آمد

علاقیات : طبق نوشته بالا جمشید علاقه خاصی به اجناس مارک دار پوما هستش گیتار هم در سطح حرفه ای میزنه ( کارت ویزیت هم داره واسه خودش)

 

اردشیر میاد میشینه زیره پا داداش بزرگه (جیمی) که  فردا با هیچ دختری قرار نمیذاری میخوام ببرمت یه جایی کارت دارم

 جمشید هم که کلی قرار و مدار داشت و نمیخواست دل کوچیک و مهربون داداش کوچیکشو بشکونه بیخیال زید ها میشه و فردین بازیش گل میکنه و رو داداش رو زمین نمیزنه و همه رو کنسل میکنه

 فردا صبح جمشید تیشرت قرمز پوما رو میپوشه و کیف لب تاپشو میندازه رو دوشش نه نه نه نه اون موقع هنوز بابای جمشید دبی نرفته بود که این لب تاپ رو بخره

جمشید همون کوله پشتیش که اتفاقا کاملا بطور اتفاقی و بدون هماهنگی قبلی مارک پوما بود رو میندازه رو دوشش و به اتفاق داداش کوچیکه راهی اون پارک و یا اون مهد کودک هدی میشن

خبر گذار ما اینجا رو نتونست بفهمه آخه چشماشو بسته بودن ولی پیچ ها رو شمرده بود( مثل فیلما هندی)  احتمالا همون مهد کودک هدی رفتن

خلاصه جمشید هم با همون حالت اردشیر و میلاد از در شهرک میاد تو ولی از اون جایی که به گل شقایق و آهنگ تو ای ساغر مستی ..... علاقه خاصی داشت به هیچ وجه هدف مشترک میلاد و اردشیر رو نداشت خلاصش کنیم تو فاز خودش بود بچم .....

جیمی اصلا وجه خوبی این اواخر تو خونه نداشت پیش پدر و مادر خودش و از طرفی افه مظلوم نمایی کاملا تکراری بود و قبلا هم تمام شیشه ها توسط اردشیر که من پول میخوام پول میخوام شکسته شده بودن .

از اونجایی که گفتیم جمشید به طور حرفه ایی گیتار رو میزنه  خودشو به هر طریقی بود جل میکنه توی یه گروه که اسمش کینگ اسکای هستش و کلی هم معروفه

  ( این هم یه تبلیغ واسه جمشید نگه زبل خان نامرده )

خلاصه بعد از کلی تمرین و تلاش دو تا کنسرت میزارن و پولی هم میذارن کف دست جیمی نشکنه دلش  اما این پول کفاف نمیداد جیمی مجبور شد از خیر گوشی نازنینش بگذره و اونو در طبق اخلاص بذاره در طی یه حرکت ناجوان مردانه گوشی جیمی رو یه قیمت واقعا نامردی ( ارزون) خریدن اما کفاف میداد که هم بره تو آسو و هم یه جنسی پوما بخره که غم از دست دادن گوشیش از یادش بده

خلاصه جیمی ناناز قصه ما هم به خیل مالباختگان پیوست ... 

 

خوب حالا واسه اینکه یکم خستگیتون رفع بشه میخوام  یکی از خاطرات اردشیر رو از نت ورک واستون بگم

 این خاطره رو وجدان آگاه اردشیر به من گفته خواهش میکنم اصرار نکنین به هیچ کسی پا نمیده فقط به من میگه

 

همگی خبر داریم که اردشیر چند باری رو واسه این فعالیتش به پایتخت سفر کرد اما هیچ کدام از ما خبر نداره که چطور این همه راه رو پیمود اون که پولی نداشت !!!

اینجاس که من با استفاده از یک حرکت ناجوان مردانه و کثیف دست به کار بدی زدم

وجدان آگاه خود را که رایطه دوستانه شدیدی با وجدان آگاه اردشیر داشت رو فرستادم اون از قول وجدان اردشیر چنین گفت :

 

اردشیر برای شرکت در اجلاس سالانه متصدیان و نت ورکرها خودش رو آماده سفر کرد و از اونجایی که پول کافی برای ایاب و ذهاب نداشت با خری که از قبل داشت تصمیم به پیمودن این راه سخت از طریق کوه و بیابان کرد که متاسفانه خرش توی راه مرد و اون مجبور شد پالون خرش رو بفروشه و یه دونه پلیط رفت و برگشت درجه 3 قطار ( از این قطارا که هر درختی میبینه می ایسته) بگیره و به تهران سفر کنه ...

 

 

خوب امیدوارم که خستگیتون در رفته باشه

 

بعد از تغییر رفتار اردشیر در اجتماع و خانواده همگی  دوستان و آشنایان ایشان او با حالاتی کاملا حسودانه و کنجکاوانه فعالیت های اون رو زیر نظر میگرفتن که از این بین

علی ( بعدا میگم کیه) خیلی علاقمند شد که رابطه دوستی خود را با او بیشتر کنه که موفق شد و توانست دل اردشیر رو به دست بیاره و بعدا طی جلسات فراوانی که اردشیر با او داشت او هم سودای نفرات بالا را در سر برد و ..........

 

نام : علی

نام خانوادگی : فروزان

شهرت : ندارد

علاقیات : اون هم نمیدونم فقط میدونم که خیلی آروم و دوست داشتنیه

 

سوابق پیشین : دوستی شدید با فواد که این خودش میتونه یه موج منفی توی گروه باشه البته فکر میکنم با تدابیر امنیتی شدیدی که اردشیر بکار برده کسی بجز من و تو از این مثله خبر نداره ......

 

خلاصه علی هم تونست خودشو وارد این بازی کنه  اینجانب اصلا خبر ندارم چطور پولش رو جور کرد به همین بسنده میکنیم که اون هم آره ....

 

آقا خدایی  جا داره از پیش کسوت شهرکی که الان دیگه بین ما نیست یادی کنیم و یه جوری اون رو هم وار این داستان آبکی کنیم  

 

نام : رضا

نام خانوادگی : رباطیان

شهرت : وکیل مدافع یاهو

علاقیات : اینترنت ،اونترنت اینجا نت اونجا نت همه جا نت ، یاهو  ( البته فقط مسنجر ) شکلک (:-") . شکلک ( :D) ، اینترنت ملی حفاری،اس ام اس بازی ( رکورد دار هزینه اس ام اس توی شهرک حدود80 هزار تومن واسه تو که خیلی دوست داری بدونی )

تخصص : آگاهی به تمام باگ های یاهو مسنجر  ایجاد رابطه جادویی از طریق یاهو مسنجر  ، رانندگی با سرعت بالا با کمترین ضریب اشتباه در لایه کشی....

 

آقا این خیلی سوژست کر کر خندست این همه جور پرزنت شد کلی کتاب خوند خیلی فالو کرد ( دنبال کردن) کلی تعریف تمجید  یادش بخیر در شب نشینی هایی که با هم داشتیم میگفت که چرا ما نداشته باشیم ؟

 طفلی اونم دلش بی ام و میخواست

آخی وقتی که تعریف میکرد با یه بقض خاصی میگفت اشک تو چشاش حلقه میزد من دلم کباب میشد واسش .

رضا همه نت ورک ها رو هم رفت اما آخر گفت :

 اگر میلیارد هم بشم اگر اینترنت با پهنای باند به قول خودش خدا (البته استغفر الله ) بهم بدن نمیریم علاقه ندارم حال نمیکنم بعدش به نفس عمیق کشید و روشو کرد سمت مانیتور و شروع به چت کردن کرد....

 

به یاد عزیز از دست رفته ( رضا) یک دقیقه سکوت اووووووووووش :-$

 

وایییییییییییییییی

وایییییییییییییییی

واییییییییییییییی

یادم رفت یکی دیگه رو بگم از بچه ها این وری  ها

از اونجایی که رابطه عاطفی شدیدی فی ما بین سامان و صادی فر فر ( بعدا میگم کیه) بود سامان فقط و فقط یرای اینکه دوست و برادرش صادی به جایی برسه تصمیم گرفت اون رو هم وارد این مقوله که جدیدا فکر و ذکر تموم ما جوونای امروزی رو گرفته کنه

 

نام : صادق

نام خانوادگی : علیجان پور

شهرت : آن مرد گوش میبرد

 

علاقیات : شدیدا" به بدن سازی و کلفت کردن هیکل دارد

 

 لازم به ذکره که  صادی فرفر در جلسه علنی خانواده هرگونه مصرف آمپول و اوکسی و هر گونه داروی نامردی رو تکذیب کرد و اذعان نمود که فقط در حضور وکیل خود میلاد حرف میزنم که با عکس العمل ناگوار رییس دادگاه ( پدر خانواده) روبرو شد .

 

نکته 3: به دلیل اینکه ممکنه افراد زیر18 و یا بانوان باردار این سناریو رو بخونن نمیتونم چگونگی عکس العمل پدر خانواده رو ابراز کنم

 خواهشا" ایمیل بزنید و یا قسمت نظرات تمایل خودتون رو  اعلام کنید تا ایمل ارسال کنیم و چگونگی برخورد رو توضیح بدیم ...

 

قبلا گفتیم صادی پرورش اندام کار میکنه و از اونجا که توی در آوردن پول آسوو به تکاپو افتاده بود حتی به دمبل های پاشگاه هم رحم نکرد خلاصه اینکه صادی فرفر هم هر جوری بود  به خیل مال باختگان می پیوندد....

 

جالب بدونین که توی کتاب خاطرات میلاد  قسمت همه اشتباهات من : یه چیزی خوندم که واسم خیلی جالب بود

 یه روز که همه دور هم جمع شده بودن توی آفیس ( دفتر کار شرکت) و مشغول پرزنت کردن بودن یه نفر که خیلی سرتق بود رو سپردن به صادی که پرزنت کنه آقا یاریو یوله یول بود ( هیچی نمیفهمید) بعد صادی که خیلی عصبانی شده بود با یارو دست به یخه شد و آخرش طبق همه دعوا هاش گوش یارو رو برید

 

نکته 4: کاشف به عمل اومد اون بیچاره اصلا فارسی بلد نبود

 

آقا مونده یه نفر از این وری ها :

نام : نریمان

نام خانوادگی : یونسی

شهرت : ندارد

علاقیات : اونم کم و بیش علاقه به پوما نشون داده

 

این نریمان که گفتم هیشکی سر از کارش در نیورده چطور اون وری ها تونستن مخ این رو بزنن ما بی خبریم ولی از گوشه و کنار خبر رسیده که  سودای رسیدن به کلیه اجناس پوما و یا شاید اخذ نمایندگی از طریق پول و مایه یاعث شده که خیلی راحت و بدون دغدغه به این شرکت بیاد و یکی از دوستان نزدیک اردشیر بشه( چیزی که اردشیر حتی توی خواب هم فکر نمیکرد )

خلاصه  نریمان هم با فروختن گوشی خودش که این هم واسه خودش داستانی داره تونست به خیل مال باختگان بپیوندد.

 

نکته4: نریمان گوشی رو نفروخت تقریبا انداخت به یارو

 

 

آقا بعضی از دوستان برای اینکه خانواده متوجه نشه  هرمی کاره! گفتن :

 

کی گفته ما آسو کار میکنیم؟

ما خبرنگار شبکه آسووووو شیتد پرس شدیم

( حکایت اون شکارچیه فیل که دید فیلا رو درختن و میگن نزن نزن ما که فیل نیستیم ما گیلاسیم اینا هم گوشامون نیستن برگامونن )

 

همینجوریی همه دوستان چه این وری ها و چه اونوری ها به فعالیت خودشون پرداختن تا اینکه

میان سال طی یه خانه تکانی مدیران آسوو در صدد برآمدن که چمعی از نت ورکر ها رو که ممکنه به خطر بندازه شرکت رو  به هر طریقی هست بفروشن که سرانجام تونستن در قصل نقل و انتقالات کلیه دست اون وری ها رو به شرکت پی ویو بفروشن و حساب های اون ها رو لاک (بستن) کنن

 

ولی این حرکت زشت و زننده توی روحیه مهد کودک هدی و دست اندر کارانشون هیچ تاثیر منفی نذاشت

چون اون هارو وارد یه دنیای تازه کرد که تونستن یه نت ورک رو بیارن توی اهواز و کلی هم اعتبار واسه خودشون جمع کنن و سر انجام اردشیر رو لیدر صدا زدن

 

در باره شاهین و ممد شکاری هم کارگران مشغول کار هستن به محض اخذ خبر  جدید در باره خرید این دوستان از پی ویوو حتما به استحضار میرسانم

 

خب در کل نظرمو میخوام بگم که همه کار میکنن و پول در میارن همه راضی هستن همه خوشحالن اما خدایی موندیم تو کف که یکی از نزدیکامون با بی ام و واسمون بوق بزنه جلو چند تا غریبه خدا رو چه دیدی شاید یه روزی یکی از همین دوستان به این مهم رسید ........

 

دیگه معذرت خواهی و این حرفا رو  کلی میگم

امیدوارم جنبه دوستان بیشتر از این باشه که بوده .....

 

 

 

 

 

                 

                                                                                    قربان شما زبل خان

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 3:8  توسط زبل خان   | 

مژده

مژده                                                                                                 مژده

 

         وبلاگ به زودی آپ دیت میشه با یه سری خاطرات تمامی خاطرات شما را پذیراییم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 8:35  توسط زبل خان   | 

کی موافقه؟

آقا کی موافقه در باره شخصیت سامان راشد زاده مطلب بنویسم بی زحمت نظرتون رو بگین

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 13:50  توسط زبل خان   | 

بخونی میفهمی

یه سلام مهربون به تویییییی که چشاتو چهارتا کردی

داری فکر میکنی این دفعه زبل خان میخواد راجع به کی بنویسه

والا خیلی فکر کردم این مرکز فرماندهی بدنم رو خیلی خسته کردم

دیدم فایده نداره هرچی فشار آوردم جز دستشویی و تخلیه معده هیچی به ذهنم نرسید

واسه همین درباره احسان شبه میخوام بنویسم

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون یه چند میلبارد نفری هم بودن

 

نام :احسان

نام خانوادگی : شبه

آیدی : ایدز بویز

مشخصات : سوسول شل و ول دلربا محبوب بین دختر دبستانی ها لوند و........

 

همه چیز از اونجا شروع شد که احسان شبه چون از لحاظ مالی وضعیت خیلی خوبی برخوردار بودند احسان رو تویه باشگاه بدن سازی ثبت نام کردند  ...روز ها گذشت و گذشت احسان شبه هرچی بیشتر تمرین میکرد هیچ اتفاقی نمی افتاد فقط و فقط دماغش گنده و گنده تر میشد خیلی نگران بود هرچی تست استرون وکراتین و هزارتا کوفت و زهرمار مصرف میکرد باز این دماغ ببخشید بینی ایشون رو به فزونی میکرد هم قد میکشید هم وزن اضافه میکرد

  هیجی احسان افسرده شد گوشه گیر شد روزها و شب ها در انزوا سپری میکرد از اونجای که هیچ مادری حاظر نیست داغ بچشو ببینه با تکان دادن دستی مقابل پدر احسان او  رو راضی به حفاری بر بر روی بینی جگر گوشه اش کرد  و دست در جیب کرد و تعدادی پول عجیب قریب که بعدا فهمیدم به آنها تراول میگویند در آورد و گذاشت کف دست مادره بچه هاش ( این که زن ذلیله به هیشکی مربوط نمیشه ) احسان هم با در آغوش کشیدن پدر و مالوندن تمامی اجزای صورت خود به پدرش وانمود کرد که پاپا خیلی میخوامت و بعدش سریع رفت تو اطاقش و شروع به سن تو آل کردن .... تو سایت های پزشکی ایران دنبال دکتر خوب میگشت  تا این که شنیده بود دختری تو شهرک نفت دست به این کار خاک تو سری زده با رایزنی هایی که صورت گرفت احسان کوچولوی قصه ما رفت تو کار خانوم بعدش  خانوم رو سیم جین کرد تا اینکه فهمید زیره دست آقای دکتر نمیدونم کی کی فر عمل کرده از اونجایی که خانواده احسان اینا خیلی با کلاسن اسی گفت خو چرا نرم پایتخت عمل کنم؟؟

( اخه هیچ دکتری توان عمل این چنین گرز رستمی رو  تو اهواز نداشت)

 

سرتون رو درد نیارم اسی شال و کلاه کرد رفت تهههههران  کلی جواب رد شنید کلی غصه خورد تو غربت ...ولی خوب بعد از کلی این در اون در زدن یکی از آشنا ها اومد یه حرفی زد اولش همه ناراحت شدن ولی دیدن چاره ای نیست :

تویه یک  مهمونی همه بودن احسان هم با نقاب نشسته بود یه مهمون اومد تو با یه سگ خیلی خوشکل که رو دماغش چسب بود احسان چنان یا حسرت نگاه میکردکه صاحب سگ در حالی  که احسان نقاب کشیده بود پی به درد و غم احسان برد و پیشنهادی بدون مقدمه داد که اول همه شاکی شدن اون  ادرس دکتری رو داده بود که سگش رو اونجا عمل کرده بود ............... دیگه بقیشو نگم چه برخوری با اون شخص دلسوز حقوق از دست رفته شد ...

اقا بگذریم احسان رو با اکراه بردن خیابان ولی عصر کلینیک دام پزشکی  آذر.... دکتر اسعدی متخص زیباییی درح......

احسان رو نشوندن تا نقاب رو برداستن دکتر برگشت گفت دوستات بمیرن زیدت بمیره خدا بکشه منو چه زجری میکشی.. و زد زیره گریه .... بعد از کلی خواهش و التماس و اینکه اقا مسولیت این عمل با ما دکتر قبول کرد  21 اسفند 83 بود احسان رو بردن تو  اطاق عمل..

 عمل احسان خیلی طول کشید  سه بار وسط عمل بهوش اومد چون دارو های بیهوشی جواب گو نبودن اخه دماغ احسان خیلی وضعیت بهرنجی داشت واسه همین دماغ احسان رو از ته بریدن و جاش یه مصنوعی گذاشتن الان که شب ها میخوابه بینیشو میذاره تو یه لیوان آب واسه همین همیشه چسب رو بینیش میبینین.....

 

( خرطوم فیل هم این قدر طول نمیکشید اینو تو رادیو به نقل از دکتر اسعدی بیان کردن) 

 

دیگه ورق روزگار برگشت...دیگه احسان شبه مهربون قصه ما رنگ و روی آدمیزاد گرفت..... مراقبت های شدیدی از طرف مادر احسان صورت میگرفت صبح که از خواب بلند میشد آب پرتغال احسان در رخت خواب صرف میشد... کسی از ترس مامان احسان جرات نداشت بره دبلیو سی چون بوی بد واسه بینی احسان مضر بود...

 

شخصیت احسان عوض شد با همه نشت و برخواست می کرد تیپ ست کت و شلوار جیگری احسان با اون کفش های  آدیداس سفیدش دل هر دختر کیان پارسی رو می برد مخصوصا موهای احسان که تا رو کمرش بودن با اون فرق از بغل ژل زده  معروفش باعث شده بود که حتی پسر های کیان پارسی هم بهش حسودی کنن گاهی وقتا دخترا از ساعت ها قبل واسه دیدن احسان شبه به کیان پارس میومدن تا از نزدیک بتونن احسان رو ملاقات کنن......

 

اندر احوال فعلی احسان :

 

همچنان در روی بینی او شاهد چسب هستیم

دوباره در حال ورزش کردن در رشته بادی بلدینگ ولی متاسفانه بازم.....

 

(آرزوم اینه اگه روزی قرار شد بمیرم احسان شبه با دور بازوش منو خفه کنه.....)

اوقات فراقت خود را که بعد از بیدار شدن و تا ساعت 4 بعد از ظهر که میخواد بره باژگاه سرگرم گوشی نوکیا و ارسال اس ام اس به انوان و اقسام بانوان محترمه هستش بعد از باشگاه هم به جستوجو در صفحات اینترنتی در باره بادی بلدینگه  که چه هرمونی کارایی مثبت داره تا بزنه و مصرف کنه

 

احسان از بینی از خانواده از همه و همه راضی هستش

دیگه بهونه نمیگیره

احساس خوشبختی میکنه

 

و در آخرین جمله که میتونم بگم اینه که :

 

احسان شبه بهترین ..با محبت ترین.... با معرفت ترین.....دوستی هستش که من بعد از گذشت 7 سال دیوانه وار مورد پرستش قرار میدم اون رو

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 12:35  توسط زبل خان   | 

خانوم جینگول مینگول

گردونه رو بچرخونین گردونه رو بچرخونین

 بازم که  افتاد واسه اخوی محترم حاج اقا جمشید جم!!!!!

 

با توجه به استقبال بی نظیر خانوم جینگول مینگول درصدد بر آمدم تا داستان زندگی او و همسر وی را برای حضار محترم تعریف کنم باشد که درس عبرتی از این تراجدی بگیرید به امید....

 

قابل توجه اوناییی که گیر میدن !!!!!!!!!

 

1 کلیه قهرمانان این داستان اردک هستند

2 اردک یک نوع حیوان است.

3 برای این حیوانات هر اسمی رو میشه انتخاب کرد..

4 حیوانات از شمول اخلاقیات تعهدات ودرک و شعور انسانی خارج هستند  

 

یکی بود یکی نبود در زمان های نه چندان قدیم آقا اردک شریف و زحمت کشی به اسم جمشید به همراه همسر مهربان و نجیبش که او هم برحسب اتفاق اردک بود و جینگول مینگول نام داشت در مزرعه ای دور زندگی می  نمودند روزگار به خوبی و خوشی می گذشت آنها هر روز در وان بزرگی که جهیزه اردک خانوم بود شنا مینمودن و گه گاهی زیر آبی هم میرفتند !

 

گذشت و گذشت تا اینکه جینگول خانوم هوس مادر شدن نمود و از این پس بودکه زندگی آنها وارد چالش بزرگی گشت مشکل از آنجایی شروع گشت که آقا جمشید به دلیل شیطنت های بیش از حد دوران جوانی مشکلاتی داشت !!! بنا بر این شروع به دوا و درمون نمود تا اینکه خبر رسید جینگول خانوم مادر شده است آنها تصمیم گرفتند برای تربیت بهتر بچه به برکه ای دور تر کوچ نمایند در نتیچه صاحبان مزرعه که برای خوردن ران و سینه اردک ها نقشه زیادی کشیده بودند ناکام ماندند..

 

دوران تخم داری جینگول خانوم با آرامش در برکهه سپری میگشت. آقا جمشید از صبح تا بعد از ظهر حمالی برگ و شاخه های ریز درختان را می نمود و از بعد از ظهر تا آخر شب هم به دنبال ویارهای جینگول خانوم میدوید جینگول خانوم از صبح تا شب و از شب تا صبح به خودش تکانی نمیداد و میلیمتری از جای خود حرکت نمکیرد تا یه وقت تخم اردک هایش قر نشوند!!! یک روز جینگول خانوم قصه ما حس نمود تخم هایش داغ شده درآن لحظه بود که باا منظره عجیبی روبرو گشت یکی از تخم هایش به وضوح از بقیه بزرگ تر بود .

 

روزها گذشت تا اینکه یک روز جینگول خانوم احساس نمود تخم ها در حال لگد زدن می باشند بنا بر این سریع از روی آنها بلند شد همه تخم ها یکی یکی به جوجه اردک های زیبایی تبدیل گشتند جز تخم بزرگتر!!!

 

بنا بر این با عمل سزارین آن را شکست و در کمال حیرت مشاهده نمود یک جوجه اردک زشت و گنده بک از آن بیرون جست ( با اجازه بعد از قرعه کشی اسم این جوجه اردک رو مینگول گذاشتیم)

از اونجای که مینگول به پدرش رفته بود در تنیجه هیچ شباهتی یه جینگول خانوم و جمشید آقا نداشت !!! جینگول خانوم در این فکر بود که جواب شوهرش رو چه بدهد که آقا جمشید با گل و شیرینی رسید.

 

اقا جیمی که حیوان تیزی بود بلافاصله پس از دیدن مینگول کوچولو دچار سوء ظن گشت برای همین از همسرش پرسید : اوئک اوئک ( یعنی پدر این تخم حروم کیه ؟)

 

جینگولک خانوم در حالی که به تته پته افتاده بود با بغض جواب داد : او...ئک ...او....ئک ( یعنی من میخواستم تو رو خوشحال کنم نمی خواستم ننت اینا بگن اجاقش کوره ) اقا جمشید ابتدا می خواست خون جینگولک خانوم رو بریزه اما وقتی که دید از خشتک آویزونش میکنن بعدا بی خیال شد و در جا سه طلاقه کرد جینگول خانوم رو و دست جوجه هاشو گرفت و رفت جینگول خانوم که دید کسی نیست از این به بعد قربون صدقش بره نوکریشو کنه خرجی بده با التماس گفت : ااااووووووئککککک ااااوووووئکککک ( یعنی منو تنها نذار جیمی) اما آقا جیمی توجهی نکرد و در حالی که دور میگشت گفت : اووئک بابا دیگه امکان نداره برگردم تو لیاقت این زندگی مشترک و عشق و علاقه من رو نداشتی و همان بهتر که با اون دختر زشتت تا آخر عمر تنها زندگی کنی  برو بمیر !! در حالی که زیره لب میخوند توای ساغر هستی.....به کامم ننشستی...... ندانم که چه بودی.... ندانم که چه هستی.. (آهنگ هایده) رو می خوند دور شد و تو غبارا گم شد.......

 

سال ها گذشت جینگولک خانوم در یک پرچین گاه کار می نمود و با کوتاه نمودن پر و بال پرندگان روزگار میگذراند . مینگولک کوچولوهم روز به روز بزرگتر میگشت و مدام از مادرش سراغ پدرش را میگرفت اوج  اصرار های او زمانی بود که به اردکستان می رفت و سایر همکلاسی هایش به خاطر نداشتن نام خانوادگی و همینطور زشت بودنش اورا مسخره می نمودند ( باتوجه به اینکه در محیط با کلاسی مثل کیان پارس تربیت شده بودند)

 

مینگولک کوچولو روزها و ماه ها و سال ها را در سرخوردگی و حقارت گذارانید تا به سن 18 سالگی رسید از آن موقع که ورق برگشت و زندگی روی خوشش را به مینگولک نشان داد

 

مینگولک با راهنمایی های مادرش وارد دنیای مجازی اینترنت و تحت تاثیر  محیط پر رفت و آمد چت قرار گرفت و همینطور با معاشرت سیندرلا و خاله سوسکه و بز زنگوله پا رازهای خوشبختی را دریافت او ابتدا ابروهای خود را برداشت و سپس تاتو نمود و بصورت هشتی در آورد به طوری که تشخیص او با مادرش بدون زره بین ( چشم غیر مسلح)  مقدور نبود

 

سپس باتوجه به اینکه مادرش با دنیای دکترها آشنا بود اورابه نزد جناب اردک پارسافر برد تا بینی او را عمل بنماید

 

نکته( دلیل آشنای خانوم جینگولک با دکتر ها به شما ربطی نداره  در ضمن ایشون بعد از جدای از جیمی جان گونه کاشت و سایر عمل های زیبای را که می توان جزیات آنها را در آگهی های کانال های ماهواره ای و همینطور آگهی های مجلات خانوادگی خواند و شنید انجام داد)

 

ادامه داستان :

مینگولک خانوم یه روز صبح برای شستن دست و صورت کنار برگه رفته بود با دیدن تصویر خود در آب یه نیمچه سکته زد.... او در اثر عمل های زیبای مختلف به قوی زیبا تبدیل گشته بود

 

مینگولک خانوم دیگه کارو بارش گرفته بود هر روز صبح که از خواب بلند میشد تا بعد از ظهر خود را به انواع و اقسام زیور آلات و کرم پودر های جور واجور مزیین مینمود و همینطور دستگاه اپیلاسیونی که مادرش ازپرچینگاه کش رفته بود را روشن میکرد و خود را تحویل تکنلوژی برتر مینمود  پس از آن با والده محترمشون برای عرض اندام به کوری چشم.... حد فاصل بین مرکزی تا آسمانه واقع در خیابان کیان پارس را پیاده طی می نمود و آخر شب هم به پای تلفن می نشست  خاطر نشان کنم

که او با مادرش بر سر تلفن همیشه در نبرد بود زیرا خوب جینگولک خانوم هم دل داشت

 

قصه ما بسر رسید          جیمی به ...... نرسید

قصه ما طلا بود              جینگولک خانوم بلا بود  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:6  توسط زبل خان   | 

دختر بازی در شهرک

خب دوباره اومدم که آپ کنم ولی تورو جون اون مادراتون که از شیره جونشون شمارو سیرکردن

تورو  اون خدای که حاج جمشید شهرکی بهش اعتقاد داره این قدر ..... حواله همدیگه نکنین

 

یه روز زندگی بچه های شهرک

 

الان ساعت ۱۲ظهر هستش :

 

میریم خونه یکی یکی برو بچ شهرکی

 

اول طبق معمول خونه بقیت الله العظم حاج سید جمشید جم

جمشید ازخواب بلند میشه دیشب تا خود صبح مشغول زدن مخ دختر دبیرستانی های محصل دبیرستان شهدای صنعت ملی حفاری تو دنیای مجازی چت بوده میره حموم خط ریششو درست میکنه موهاشو سش میکشه  جا نمازشو آب میکشه  پیراهن پوما همون نارنجیه که  به مناسبت جام جهانی خریده میپوشه بند پومای موبایلشو هم میندازه پر موبایلش (همون 3 متریه) شلوارمارکدارش رو  هم میکنه پاش میره سره راه مینی بوس ها شهرکی  که میان دنبال دخترا دبیرستانی....... ( البته شایان ذکر هستش که حاج جمشید جم فقط و فقط واسه امر به معروف و نهی از منکر و ارشاد بچه های شهرکی هستش که میاد و در راس کارقرار میگیره والا به جون خودم نباشه به جون تو خواننده مطلب هیچ منظور  دیگه در کار نیست

 

 

اردشیر جم هم که جدیدا موهاشو پشت بلند گذاشته( عینهو بچه ام آی اسی ها )  ژل آتوسا رو بر میداره با تف می ماله کف دستش میزنه به موهاش  آستینا پیرنشو به عنوان اینکه من میرم بدن سازی جمع میکنه رو به بالا بعد میادم دمه در واسه اینکه جلو زیدا بگه من مرد شدم میره ذغال مورد علاقش لیمو رو برمیداره میاد میزاره تو پیک نیکی تو حیاط  توتون لیمو رو هم برمیداره میزاره تو حقه خلاصه سرتون رو درد نیارم یه قلیون چاق میکنه میثم رعیت زاده رو هم صدا میکنه  که بیاد پیشش ولی اون هیچ وقت مشاهده نشده در حال کشیدن قلیان پس نتیچه میگیرم که اردشیر رفیق ناباب نیست میثم جنبه قلیون کشیدن رونداره 

 

 

مجتبی موسوی :

جدیدا تیپش رو عوض کرده با یه کلاه و لباس دختر کش با اون چیشای خمارش به همراه صادق علیجانپور که  اون گوله کاموا( همون موهاش ) رودوباره گذاشته بلند و یه کلاه پیرمردی هم روش  و سامان راشد زاده که نمیدونم کدوم زیدش بهش گفته مو کوتاه خیلی بهت میاد باهمون پیرهن مشکیش با اون موبایل بی 910 درحال رژه رفتن تو مسیر فروشگاه تا دمه دره خونه عسگری اینا (از دو ساعت قبل) هستن 

 

امین علیجان پور با اون کمون ابروهاش که قبلا بهشون اشاره کرده بودم با احسان شبه که هرچی از خوشتیبی این بشر بگم کمه احسان اون کت شلوار جیگریشوپوشیده با یه جفت کفش آدیداس سه خط اصل با یه کراوات که تا زیره زانوشه  با اون موهاش که از بغل سر فرق گرفته...............  در حال صحبت کردن در مورد چت وازاین حرفا جوری که میخوان بگن اصلا  ما واسه دخترا نیومدیم میان دمه دره خونه امین اینا

 

از اون بالا دختر می آیه...... بهله میلاد پریسلی هم کاملا متفاوت از قدیم سوار بر رخش سیاهشون (پژو پارس) به همراه رفیق بچگیهاش امید نوری میان..... به بچه ها که میرسن  یه بوق به علامت دالیییییییی میزنن بچه ها نشناختن بعدش خوب که زوم میکنن میبینن که ای ولا میلاد قاسمی خودمونه همون که خیلی ناز میرقصه  اونم میاد پارکش میکنه پیشه بقیه.......

 

حالا یواش یواش همه جمع میشن

 

نیما برج سفیدی هم با اون کلاهه برعکسش که انگاری آفتاب از پشت سر اذیتش میکنه نشسته بغل دست مسعود رعیت زاده که شنفتم تازگی ها تصدیقشو ( گواهینامه)  گرفته و بی صبرانه به انتظارش گوش به زنگ حراست که آقا بیا گواهینامتو ببر واستاده.............تازشم یه ضبط خدا بدون باند انداختن رو پژو شون که بجز   آهنگ های سسی شادی هیچی ازش پخش نمیشه ( آخه بچم رپر معروف شهرک هستش) اینا هم با ویراژ رفتن میان وا میستن پیشه بقیه اوباش

 

یه دفعه یه پژو مشکی از سر کوچه سپیدار درحالی که موتورش داره التماس راننده میکنه که جون مادرت یکم کمتر گاز بده میاد تو 7 هشتا جوجه فنچول هم تو ماشینن فکر کنم فهمیده باشین کی رو میگم آره درست حدس زدی همونی که بنیامین آهنگ لکنت رو از روش خونده فواد محمدی....  اینم به هر زحمتی که هست خودشو قاطی بقیه بچه ها میکنه.......

 

دلم نیومد اسم شاهین رو نیارم ..... شاهین شیرالی هم میاد یه کلاه زده جوری که  تا شعاع 50 سانت جلوش رو نمیبینه  میگه سلام چطورید و اینا..... میادش با همه جماعت تشنه زید!! دست میده (میوفته تو معرفت)

میره وامیسته کنار واسه خودش تورشو جمع میکنه خوشم میاد کسی بجز من خبری از کاراش نداره دمش گرم

 

منسون شهرکی هم از 24 واحدی پیاده داره میاد طرف بچه ها موهاشو خروسی گذاشته طبق معمول هم همون پیرهن سبزشو پشیده که یقش تو دعوا پاره شده اونم میاد ولی همه میدونن که اون وفا داریشو نسبت به س.... از دست نمیده و فقط به عنوان اینکه داستان س... لو نره واسه تظاهر میاد.....

 

سروش چهارلنگی هم  با سروش حقیقت جو که به تازگی وارد عرصه جدیدی از زندگیشون شدن (منظور پاس کردن واحد گواهینامه ) البته با پراید سروش چهارلنگی سروکلشون پیدا میشه.....

 

خوب همیشه اونایی که خیلی ادعا دارن در امر دختر بازی آخر از همه میان

دوربین ها همه زوم میشن سره کوچه سپیدار یه ماشین سبز سیدی میاد داخل خوب که دقت میکنن ملت میبینن که یه دختره هم کناره رضا رباطیان نشسته ( آخره زمون شده ننه!!دخترا دیگه روسری هم نمیزنن) همینکه نزدیک میشه دف ماشینو 180 درجه می چرخونه دستگیره ها زرد ماشینش چشوچالت بچه هارو میزنه

اونجاست که همه  میگن زکیییییییییی این که محمود محمدیه کنارش...... رضا رباطیان طبق معمول سرو سینه جلو اون شلوار لی گله گشادشو پوشیده گوشی ان هفتاد هم دستش میاد وامیسته کنار معتمدان محل (همون اوباشی که در بالا ذکر خیرشون بود) انگاری رضا ال هفت بازم مخ زده زمین تو نت اومده تورشو جمع کنه از بین این دختر دبیرستانی ها......

 

 

یه نیم ساعتی میگذره

موجی اینا دارن میان از دور صدا موجی میاد که داره واسه بقل دستی هاش از خلافاش که به قول خودش سنگینن حرف میزنه از رفاقتاش از وجناتش از پابند بودن به دوستیهاش  از اینکه زید .......رته و ..... میگه جماعت پشت صحنه هم دارن استفاده بهینه میکنن از این همه خلوص نیت موجی مخصوصا صادق گوش بر و سامان خفاش و......

 

سروش چهارلنگی : هم داره بلند بلند (از اون بلند بلندا که به دیوار میگه ولی منظورش  در ها هستش) قراردادش با شرکت ملی حفاری به سفارش هیئت امنائ مسجد شهرک قائم  مبنی بر ساختن یک روبو برای ترویج اسلام گرایی برای بی دین های شهرکی رو به رخ میکشه......

 

 رضا رباطیان : هم یه پاش گله دیوار موبایل ذکر شده در بالا هم دستش داره بولوتس های جدیدشو که از این ور اونور جمع اوری کرده و بدون در نظر گرفتن حق چاپ به عرصه دید عموم گذاشته بعدش هم سره آیدی با یکی کل کلش میشه میره از تو داشبورد ماشینش به قول خودش فستیوال آیدی های  4  کارتریشو میزنه تو صورت یارو یارو هم واسه پوز زنی لب تاپشو در میاره سیم خونه عسگری رو وصل میکنه به لب تاپ آیدی 1 کارکتری میاره بالا اونجا ست که چهره نورانی رضا که انگاری برق سه فاز به ماتحتش وصل کردن دیدن داره

رضا دیگه از خجالت آیدی نامبرشو رو نمیکنه.......

 

محمود محمدی : دمق سر به زیر سرخورده نالون درد و غم روزگار کشیده نشون میده اردشیر جم میره سمتش میگه آقا چی شده؟ آقا اتقافی افتاده آقا؟ محمود یه نفس عمیق میکشه یه نیگاه میندازه به مینی بوس ها که از دور میان نفسشو میده بیرون بعدش میگه روزگار!تف به مرامت عوضی ...... بعدش داغ میکنه یه نیگاه میکنه به رضا رباطیان تو چیشاش خون اردشیر کپ میکنه میکشه عقب رضا هم قیافش میشه عینهو اسپیلک تو یاهو که صوت میزنه  بعدش میگه اردشیر یه نامردی آیدی یکی از دخترا نت رو چنج پس کرده  بعدش بلندمیگه میکشمت..... اگه یه روزدستم بهت برسه........   بعدش بلند بلند میگه صفر صفر صفر صفر پنج یک والا من فقط اینشو فهمیدم با یه کد پستی که یه جاش تند تند خوند دیگه بیخیالش شد. خیلی عصبی بود 

 

 

امین علیجانپور و احسان شبه : امین که قربونش برم بجز اینتر نت  هیچ حرف دیگه نمیزنه ولی عجیبه این دفعه داره با احسان که خوراکش تیونینگ ماشین هستش حرف میزنن البته درج این مطلب که اقا احسان یکی از درایور های به نام شهرک محسوب میشوند هم خالی از لطف نمیباشد.......

 

میلاد قاسمی و امید نوری : این دوتا هرکی ندونه فکر میکنه زنو شوهر هستن ::: میلاد طبق معمول همیشه تو جمع میره بالا منبر شروع میکنه به حرف زدن قربونش برم اون بالا موهاش رو باد نوازش میکنن به بهونه سره کلوم گرفتن شروع میکنه به ذاغ زدن دختر مخترای راهنمای و دبیرستانی میگه چون نت دیگه نمیاد دختر خونش کم شده اومده تجدید قوا کنه........

 

خلاصه  همه با هم  بی پروا و بدون در نظر گرفتن عوامل امنیتی درجه دقت چشمانشون  صد چندان میکنن و شروع به گلچین نمودن  طفلان معصوم مامان و باباهایی میکنن که دخترانشان را برای فراگیری علم و ادب راهی خانه دومشان که همی مدرسه میباشد میکنن ( درضمن تغذیه هم درون کیف هایشان میگذارند)

 

فواد محمدی با تکاف و دستی دور مینی بوس ها طواف میکنه

 

 رضا رباطیان هم درو درجا میزنه محمود هم یه پلاستیک تو دستش سره هر دور...... :-&

 

حاج  جمشید هم با در دست داشتن یک عدد تسبیح و زیر لب ذکر گفتن بغل دست دوستش شروین که پراید داره نشسته از شانس بد سینا زرگر این هم آهنگ رپ از سسی شیدی گذاشته....

 

بقیه هم به نحوی عرض اندام میکنن

 

یه دفعه با یه صدا همه دوباره قهوای میشن آره درست حدس زدی بازم طاهری اومد فروختن همه رو ..... گرفتن با عکس

 

بازم همه رو میگیرن بجز معتمد محل مومن شهرکی حاجا آقا جم هنوز هیشکی نتونسته پی به این واقعیت ببره

هرکی تونست بگه چرا جمشید رو نمیگیرن رضا رباطیان  یه آیدی چهار کارتری بهش میده.......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:55  توسط زبل خان   | 

پارتی شهرکی

با توجه به استقبال بی نظیر شما بچه محلا میخوام یه داستان دیگه واستون بنویسم

 

خوب همتون

چشاتونو ببندین ( حالا تو خنگ بازی در بیار ببند خوب) برید تو توهم تو شهرک پیچیده که خونه یکی از بچه ها نوخه لاخیه ( خونه خالی) همه  ارازل و اوباش یه همچین موقعیت استثنائی رو از دست نمیدن از قضا خونه خالیه مال موجی بوم فانک شهرکی هستش (طبق معمول) همه ژیگول میکنن کیوان گلشن با یه بطری الکل سفید میکس شده میاد تو

علی عبدالملکی هم از آموزشی درب داغون ولی همچنان پر مدعا با کورگش با حالت کاملا بلرزون میادش تو امین علیجان پور هم با اون ابروها نازکش که تازگی ها برشون داشته با احسان شبه دماغ سربالاش که تازگی ها از پایتخت دل کنده و هوای شهرو دیاره خودشو کرده میان تو پشت بند اینا رضا رباطیان با زیدش (واسه پوز زنی) با محمود محمدی گیس بریده در حالی که موهاشو باد پریشون کرده میان بعد از اینا منسون شهرکی ( سینا زرگر طالبی) هم با خوندن عجق وجق ( اهنگ مرلین منسون) میادش تو

 

 

 

بعد از سینا دو تا از برادرای سوژه شده شهرکی با حالت کاملا در هم وبرهم میان تو جمشید سیاه پوشیده دمقه اردشیر همچین حالش بد نیست تامیاد میره ذغال میذاره رو گازخونه  موجی اینا از اون ورموجی دادمیزنه لاشییییییییییی مادوم میکشم گازو تمیز کن مواظب باش ترکشا ذغالات نریزه روزمین  ارشید هم میاد میگه عزیزم نترس ذغالش لیمو   بعدش میره تو آشپزخونه هی غر میزنه که چرا شیر نداریم ؟ موجی میگه هم چته؟ اردی هم میگه میخوام کاپوچینو بکشم و کلی هم خر کیف میشه یه دفعه در باز میشه سروش چهارلنگی با یه نوت بوک که از ظاهرش معلوم که خدایی میکنه با سروش حقیقت جوی میان و یه راست میرن میشینن تو پذیراییی موجی میگه بچه ها کجا سروش چهارلنگی میگه سفارش روبو دارم الان میام و اون یکی سروش هم دستش به تنبون موجی میشه که شیر ننت این لینکو که نوشتم رو کاغذ برو واسم دی ال کن ( دانلود).......

 

یه دفعه یه صدایی تق پوق بلندی میاد همه میریزن بیرون که شاهد صحنه دلخراشی میشن مسعود محمدی با پرشیا میره تو یه کپه آجر که حاج آقا امانت( میخواسته باشون حمام و دستشوئی رو اوپن کنه ) خلاصه این دفعه هم مسعود محمدی بازم یه یادگاری گذاشت رو بدنه پرشیا نازنین باباش حاج آقا جمشید با تسبیح در حال ذکر گفتن رفت و گفت برادرم مسعود جان تنت سالم  خدارا سپازگذاریم که صدمه جانی ندیددید و با سلام و صلوات مسعود رو آورد تو خونه........ اردشیر واسش قلیون چاقید....... کیوان پیک الکل سفید رو پر کرد.... خلاصه آقا مسعود هم زدن به رگ بیخیالی و نشستن دور هم یه دست حکم زدن تا رفیق موجی اکو رو بیاره احسان هم دید که  قراره یه پارتی توپ بشه زنگ زد به باباش و یه چیزی روگفت  نیم ساعت بعد آقای شبه با پرشیا نمیدونم چند سوپاپشون اومد دمه دره خونه تا میتونست قربون صدقه از بالا تا پایین احسانو میرفت یه دونه شوکولات خارجکی داد دستش همه  داشتن از پشت پنچره زاغ میزدن  مثه ندیده ها آب از دهنشون سرازیر شد  بعدش رفت تو صندق عقب یه چیزه رنگ رنگی درآورد

بعدش فهمیدیم که به این میگن رقص نور!!!!! موجی دوربین دیچیتالشو آورد جیمی دوربین موبایلشو روشن کرد اردشیر هم همینجور همه با هم ازش عکس گرفتن احسان هم کلی گوشاش دراز شده بود از ذوق احساس میکرداون موقع تو آسموناست خلاصه سرتون رو درد نیارم

اکو رو یه پسری که میگفتن رفیق فاب موجی و صادق علیجانپوره میگفتن بچه سرونازه آورد

 

همه چی مهیا شده اردشیر تا .... خورده مسته مست جمشیدهم فقط میگه استغفرالله و ربی وتوبه الیه......

 موجی یکی یه لیوان آب با یه قرص میده به همه همه میترکونن

 

نیم ساعت بعد : 

علی عبلدالملکی به پنکه آویزون شده میگه میخوام سقوط آزاد کنم (اخه تو نیروهوایی آموزش دیده )

 

 اردشیر هم همش آفتاب بالانس میزنه وسط جمع( نمک پارتی  بود اون شب کلی بامزه بازی درآورد)

 

 سینا زرگر هم میگه کاشکی من الان مثل منسون دنده  نداشتم و یه آه بلند میکشه ( حالا برید تحقیق کنید چرا منسون دنده نداره اصلا مگه فضولین؟ ) 

 

صادق هم همش از پسه کله خودشو میگیره مرگ میزنه

 

به دفعه میلاد قاسمی میاد تو اون ایکس ترکونده خدایی هستش میاد اوا خواهری میرقصه از اونا که همه تیز میکنن واسش

 

شاهین شیرالی هم ........ نه نمیگم میترسم پررو بشه (هههههههه) فقط با لهجه شیرازی یه چیزایی میگه ......

 

 مسعود محمدی هم گو..... گو..... با کیوان گلشن میخونه امشب شبه مهتابه ا..... ممو میخوام ا.... اگه خوابه م...... رو میخوام......

 

 رضا رباطیان  هم  اون وسط داد میزنه من آیدی یک کارکتری دارم ( خیلی حالش بد بود موجی معلوم نیست چی به این رضا داد آخه بعدش شروع به جویدن درو دیوار کرده)

 

 امین علیجان پور هم یه کیبرد دستش گرفته داره افه تایپ میاد...... (خدایش این چی میخواد از نت؟)

 

 

  خلاصه همه تو توهم به سر میبرن و همش هد میزنن که که که که که که که که

 

یه دفعه درو میزنن....... تو اون حال حاجیه محفل دوستانه اون شب حجت الاسلام والمسلمین  جمشید جم میره درو وا میکنه که میبینه آقای طاهری با لگد میاد تو جیمی رو میزنه کنار میاد تو همه قهوای کردن خودشونوو  خلاصه همه رو میندازن تو گونی  میبرن بجز جمشید جم حالا چرا خدا میدونه به هر حال

 

اون شب همه در بازداشتگاه طعم شیرین آش و ساچمه پلو رو چشیدن تا ننه باباشون میاد و درشون میاره............  

 

در ضمن اون دسته دخترایی که به حمایت حقوق پایمال شده جمشید یه نشانه اعتراض در این وبلاگ عرض ادب نمودن خواهشمندم که اگر ناراحتی دارندخود را هرچه سریع تر به نزدیک ترین خرفت خانه برسانند( همون تیمارستان خودمون) که هرچه زود تر حالشان رو به بهبودی پیش رود و دست از سر حجت الاسلام والمسلمین حاج جمشید شهرکی بر دارند

 

 

قربون تکا تک شما زبل خان شهرکی.......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:37  توسط زبل خان   | 

بیوگرافی مجتبی موسوی

اول برای اینکه با شخصیت مجتبی موسوی آشنا بشیم باید یه معرفی نامه ازشون میذارم اینجا (این معرفی نامه کاملا معتبر و تایید شده وزارت اطلاعات میباشد و چاپ و نشر پیگرد قانونی دارد!) : (لطفا حس بگیرید)

 

اطلاعات درستی از روز تولد مجتبی در دست نیست! اولین بار موجی در یک شب بارانی با لباس قرمز و شلوارک زرد کوتاه و بدون جوراب و دمپایی لنگه به لنگه به همراه یک یک بقچه و یک یادداشت به این عنوان که : از یابنده خواهشمندم مرا به خانه اش ببرد!!! در ضلع غربی مسجد شهرک قائم دیده شد.........!

اولین یابنده موجتبی پیرمردی بود به نام ژپتو که از هیئت امنای مسجد شهرک بود! او و همسرش نرجس خاتون اولادی نداشتند و گویا اجاقشان کور بود! ژپتو که هفتاد سال در هوس داشتن فرزند (دختر) بسر میبرد با دیدن موجی خوشحال شد و سریع به مسجد رفت و دو رکعت نماز شکر بجا آورد و موجی را به خانه اش برد.......ژپتو به نرجس خاتون گفت : این دختر هدیه ای است از طرف خدا! تا ما بزرگش کنیم شاید سر پیری! دلسوز ما بشه! اسمش رو هم میذاریم نازخاتون نرجس خاتون هم با دیدن موجی خیلی خوشحال شد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن و تر و خشک کردن موجی.... یه دفعه بوی بدی فضای خونه رو پر کرد! که نرجس خاتون فهمید وقت عوض کردن کهنه موجی هستش... وقتی دست به کار شد فهمید که ای داد بیداد! نازخاتون پسر تشریف دارن!!! ولی از اونجایی که مهر این بچه به دلش نشسته بود تصمیم گرفته به ژپتو چیزی نگه...... خب موجی رو با بوی بدی که راه انداخته فعلا تنها میذاریم و به چند تا کوچه بالاتر میریم....

 

تق تق تق! در رو خانمی باز کرد ، جلوی درنرجس خاتون با چشمایی خوشحال و براق وایساده بود. بعد از سلام و احوال پرسی سریع پرسید میشه یکی از کهنه های احسان جون رو قرض بدید به من؟! (نرجس خاتون قابله شهرک قائم بود و تقریبا 75% بچه های شهرک قائمو اون گرفته بود. برای همین آمار کل بچه ها رو داشت) خلاصه کهنه رو گرفت و بدون خداحافظی و تشکر بدو بدو رفت خونه..... و تا نرجس خاتون اون بوی بد رو مهار کنه چند جمله ای رو هم از این خانواده که گفتم بخونید :

 

خانواده احسان از خانواده های پولدار شهرک قائم بودند( اولین پرشیا16 سوپاپ شهرک رو اوناخریدن) برای همین راحت کهنه رو به نرجس خاتون دادن اونا برای احسان همه کار میکردن گوشی موبایل7610و شماره رند میخریدند تا اون باش دادا بادا دادا با بکنه تازه بینی احسان رو بعد ها از حالت دراکولای به حالت عروسکی با پول هنگفت ولی بی ارزش تغییر و نمیذاشتن ذره ای احساس کمبود کنه، برای همین یه ذره لوس شده بود. او کامپیوتر و عروسکهای باربی زیادی داشت ولی بیشتر از همه عروسکی به نام فینگیلی که یه ماده گاو بود را دوست داشت. احسان از همان عنفوان طفولیت مشغول چت کردن بود ( آن موقع حتی ایرانکلیک هم نبود!) و در رومهای یاهو غوطه ور بود و وقت میگذراند. احسان انقدر خوب بود که به مهربانترین پسر  شهرک قائم شهره شده بود و به خاطر هیکلش همه بهش مترسک مهربون میگفتند! او کلاس زیادی واسه خودش میذاشت همه کس رو در مسنجر اد نمیکرد

احسان از 24 ساعت شبانه روز بیست و یک ساعتشو چت میکرد و 3 ساعتو پای شبکه ایران موزیک و هفت هشت ساعت را که خواب بود با فینگیلی بسر میکرد (این هفت هشت ساعتو از روز بعد قرض میکرده!) و برای همین هیچ وقت بیرون از خونه نمیرفت....

 

مثل اینکه بوی بد خونه ژپتو اینا بر طرف شده یه سر به اونجا بزنیم و ما بقی داستان :

سالها گذشت (چیزی حدود هشت سال) در این سالها ژپتو برای موجی شیر گاو و گوشت خروس میخرید تا وقتی به جوانی رسید دختری سالم و تنومند شود! (زهی خیال باطل!) البته همه میدونستن که موجی پسره ولی به خاطر نرجس خاتون که به گردن همه حق داشت چیزی به ژپتو نمیگفتند و تنها کسانی که این حقیقت رو نمیدونستند یکی ژپتو بود و دیگری موجی!....... مجتبی (تو این هشت سال) کم کم بزرگ شده بود سیبیلهای چنگیزی اش درآمده و باعث دلگرمی ژپتو شده بود. ولی هنوز زبانش برای گفتن جیش دارم نمیچرخید و برای همین نرجس خاتون هر روز از خانواده احسان اینا کهنه قرض میگرفت!!!!! تا اینکه یک روز بطور اتفاقی جیشش رو گفت! و ژپتو به خیال اینکه موجی دو سالش تموم شده براش یه کیک با 2 تا شمع گرفت! (معمولا بچه­ها جیششون را در دو سالگی میگویند و ژپتو هم فکر میکردنازخاتونش یا همون موجی یک بچه معمولیه! ولی خب پیر بود نمیشه ازش انتظار داشت!!!) فردای اون روز نرجس خاتون دست موجی رو گرفت و به خانه احسان اینا برد تا کهنه های قرضی موجی رو پس بده! یه نکته که درباره کهنه های موجی باید بدونید اینکه مصرف کهنه موجی خیلی زیاد بود و با یه بار شستشو تمیز نمیشد و باید به مدت هفت روز در افتاب پهن میکردن تا بوش بره! نرجس خاتون کهنه های مجتبی رو که تمیز و اتو کشیده بودند پس داد موجی و احسان هم رفتند تا با هم بازی کنن. مادر احسان خواست این خبر رو به همه ساکنان شهرک نفت بده که نازخاتون ژپتو پیر دیگه جیشش رو میگه ولی چون تلفن توسط احسان اشغال شده بود مجبور شده به گلدسته مسجد شهرک  بره و از اونجا اعلام کنه! مردم هم که دیگه از بوی کهنه های مجتبی راحت شده بودن به خیابونا ریختن و شروع به بی ناموسی کردن!!!

 

تو این مدت روی احسان و موجی به هم باز شده بود! احسان به موجی گفت : بیا تو کامپیوترم یه چی نشونت بدم!! و به اتاق احسان رفتن و در را قفل کردن برای همین راوی داستان هر کاری کرد نتونست به داخل اتاق بره...... از اون ساعت به بعد مجتبی متحول گردید و همانجا بوسیله دستگاه اپیلاسیونی که اقا دایی احسان از خارجه فرستاده بود اپیلاسیون کرد! ابروهای خود را شمشیری کرد و سیبیلهای خود را از ته تراشید! خط ریشی گرفت عجیب و غریب! (گفتم کسی نمیدونه اونا چی تو کامپیوتر دیدن ولی به گفته خود موجی وقتی فرق بین دختر و پسر را فهمید سیبیلهایش را زد!) وقتی مجتبی با اون سر و وضع وارد خونه شد ژپتوی پیر در حال رفتن به مسجد بود که یهو چشمش به موجتبی افتاد و گفت : نازخاتون تو چرا خودت رو این شکلی کردی؟! و وقتی به شلوار جین تنگ موجی یه نگاه انداخت فهمید که او هرگز دختری را به خانه نیاورده..... و آهی کشید و مرد!

 

به علت شرکت در مراسم و احترام به ژپتو بقیه داستان رو یه روز دیگه براتون میگم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:10  توسط زبل خان   | 

فرار جمشید و اردشیر جم از مدرسه

در پی درخواست های مکرر شما مبنی بر آپ کردن این وبلاگ در نظر دارم که دو تن از مفسدان فی الارض شهرکی رو خدمتتون معرفی کنم امیدوارم که ما جوانان شهرکی از رفتار این دو تن درس عبرت بگیریم و ایشان را نماد و الگوی خود قرار ندهیم به قول لقمان ادب رو از اینا یاد بگیریم

باشد که چنین شود به امید آبادانی شهرک سرسبزمان..........

چرا جمشید و اردشیر از مدرسه فرار میکنند؟

 

 

ارسطو : طبیعت جیمی و اردشیر اینست که از مدرسه فرار کنند .

حضرت موسی : آنگاه پروردگار از آسمان به زمین آمد و به جمشید گفت دست اردشیر را بگیر و از مدرسه فرار کن و جمشید اینچنین کرد و خدا خشنود همی گشت.

مارکس : جمشید و ارشی باید از مدرسه فرار میکردند. این از نظر تاریخی اجتنباب ناپذیر است

خاتمی : جیمی و ارشی میخواستند از مدرسه فرار کنند تا با دختر های کیانپارس  گفتگوی تمدنها بکنند .

ریاضیدان :  انتگرال جمشید + مشتق اردشیر = 0

شاگرد تنبل :  والا اقا به خدا همین الان میدونستم ها..آقایه دقه

نیچه :  چرا که نه ؟

فروید : اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟

داروین : طبیعت با گذشت زمان جمشید را برای این توانمندی فرار کردن از مدرسه انتخاب کرده است .

همینگوی : برای مردن در زیر باران

اینشتین : رابطه جمشید و اردشیر  با دختران کیانپارسی نسبی است .

سیمون دوبوار : جمشید نماد مرد زن ذلیل  و هویت پایمال شده اوست . فرار کردن از مدرسه در واقع کوشش بیهوده او در فرار از سنتها و ارزشهای زن سالاری را نشان میدهد .

پاپ اعظم : باید بدانیم که هر روز میلیونها جمشید و اردشیر در مدرسه میمانند و از مدرسه فرار نمیکنند . توجه ما باید به آنها معطوف باشد . چرا همیشه فقط باید در مورد ناخلفان آقای جم  صحبت کنیم که از مدرسه فرار میکنند ؟

صادق هدایت : از دست آدمها از مدرسه فرار میکنند غافل از اینکه دختران آن طرف خیابان هم مانند این طرف هستند . بلکه بدتر

خواننده آهنگها آبدوغ خیاری : چرا رفتی جمشید جونم . دوستت دارم.دوستت دارم...

شیرین عبادی :  نباید گمان کرد که فرار کردن از مدرسه به خاطر اسلام بوده است .  در تمام دنیا پذیرفته شده که اسلام کسی رو فراری نمیدهد .

روانشناس : آیا هرکدام از ما در درون خود یک اردشیر نیستیم که میخواهیم از مدرسه فرارکنیم ؟

نیل آرمسترانگ : یک فدم کوچک برا ی جمشید و دوقدم بزرگ برای اردشیر .

حافظ : عیب اردشیرا مکن ای زاهد پاکیزه سرشت . که گناه دیگران بر تو نخواهند نوشت

کافکا : جمشید به آن سوی خیابان کثیف رفت . اردشیراین را دید و به سوی  دیگر خیابان رفت . ضمن اینکه به ک . نگاهی بی توجه و وحشتزده انداخت . این ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی دیگر خیابان برود تا مرغ را با حضور فیزیکی خود مواجه کند و دستکم او را به احترامی وادار که باعث گریخنن مجدد او شود . کاری که برای جمشید دست کم از نظر اندازه کوچک جثه اش دشوارتر مینمود.

بیل کلینگتون : من هرگز با اردشیر  تنها نبودم .

فردوسی : بپرسید بسیارش از رنج راه . زکار و ز بیکار و جمشید و سپاه .

ناصرالدین  شاه : یک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم که از مدرسه فرار کنند . آن پدر سوخته ها هم فرار کردند .

 

سهراب سپهری :  جمشید را در قدمهای خود بفهمیم . و از دختران سر خیابان شادمانه سیب بچینیم.

اسمشو نبر : بروند گم بشوند با این فرار کردنشان . لکن با این فرار کردنها هیچ غلطی نمیتوانند کنند . من خودم مدرسه تعیین میکنم . من توی دهن حاج اقا جمشید و اردشیرمیزنم .

طرفدار داستانهای علمی تخیلی :  این جمشید نبود که از مدرسه فرار کرد . جمشید و اردشیر تمام جهان هستی را هفت متر و بیست سانت به عقب راند .

اریش فون دریکن : مثل هربار دیگر که صحبت موجودات فضاییست . جهان دانش واقعیات را کتمان میکند . مگر آنتنهای روی سر جمشید  را ندیدید ؟

جرج دبلیو بوش :  این عمل  تحریکی مجدد از سوی تروریسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقالبی که از امنیت ملی ایالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است .

سعدی : و جمشید نامی  را شنیدم که در آن سوی خیابان و در راه بیابان و در مشایعت دختری شهرکی بود . وی را گغتم :  از چه رو تعجیل کنی ؟ گفت : ندانم و اگر دانم نگویم و اگر گویم انگار کنم

احمد شاملو : و من اردشیررا در گوشه های ذهن خویش میجویم . من میمانم و جمشید میرود به آن سوی مدرسه . و من تهی هستم از گلایه های درد مند سرخ .

رنه دکارت : از کجا میدونید که جمشید و اردشیری  وجود دارد ؟ یا مدرسه ؟ یا من ؟

لات محل : به گور پدرش میخنده ! هیکشی نمتونه تو محل ما از مدرسه فرار کنه مگه چاکرت رخصت بده آی نفس کش  !

پدر خوانده : جای دوری نمیتوانند بروند .

فروغ فرخزاد : از خیابانهای کوچکی من هیچ پسری رد نمیشود .

رفسنجانی :  اینجور نیست که جمشید و اردشیر از مدرسه فرار کرده باشند . حالا بعضی از اشخاص یک چیزی گفته اند و ممکن است این شبهه به وجود آمده باشد که چنین چیزی شده . اما به رغم همه اینها امت اسلامی آمادگی کامل دارد و به امید خداوند در برابر این توطیه ها مقاومت میکند .

ماکیاولی : مهم اینست که جمشید از مدرسه فرار کند . دلیلش هیچ اهمیتی ندارد . رسیدن به هدف که همانا دختر سر خیابان باشد هر نوع انگیزه را توجیح میکند .

پاریس هیلتون :  خب لابد بیرون مدرسه یه بوتیک باحال دیده بودن .

هیتلر : اگر اراده ما همچنان قوی بماند جمشید را نابود خواهیم کرد . فولاد آلمانی از مدرسه فرار خواهد کرد .

احمدی نژاد : مدرسه و فناوری فرار کردن از آن که کشورمان از آن برخوردارست حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است . ما به فرار کردن از مدرسه ادامه خواهیم داد . موج معونیت و بیداری در دنیای اسلام به امید خدا به زودی این دو پسر را از دامان دنیای اسلام پاک خواهد کرد .

فوتبالیست :  آفساید بود آقا ! ما هرچی گفتیم به این داور بی انصاف قبول نکرد . حالا فردا تو برنامه نود ببینید آقا جمشید جلوتر از اون دختره از خط خیابون رد شد .

کودک : میرن دختر بازی

علی رضا مرادی : من خودم دیدم که از در شهرک اومدن تو

هادی توحیدی : حتما آمده بودند نان بخرند طفلان معصوم که گناهی نکرده اند

حاج آقا امانت : من خودم با چشمانم دیدم که این دو جوان پاک و عاری از هر گونه پلیدی به درگاه خداوند سجده شکر بجای آوردند آری من خودم دیدم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:55  توسط زبل خان   | 

آقا سام نلیکم خدمت برو بکس شهرکی این حرکت عظیم بنده فقط جنبه شوخی داره پلیز ناراحت شدی سرتو محکم بکوب به دیفال اگرم که خوشت  اومد  لطف کن اون پاییین نظرتو بده دمت سشوار...

آقا با تشکر از آقا کلاغه که زحمت خبر چینی  را کشیدن میخوام عده کثیری از آقا پسرای عزیز و مارمولک  شهرکی رو خدمتون معرفی کنم والا نمیدونم کی رو اول بگم  جان من گیر ندین که چرا من اول بودم مهم نیست الان ۱۰ ۲۰ ۳۰ ۴۰ میکنم هر کی اومد اول مینویسم.....

 

نام : فواد

نام خانوادگی : محمدی

آیدی : فودی زرنگ بوی

توضیحات: آن مرد با آرم جلوی سمند آمد

نام : سوروش

نام خانوادگی : چهارلنگی

آیدی : کلک جون

توضیحات: آن مرد رباط می سازد

نام : سروش

نام خانوادگی : حقیقت جو

آیدی : سو.روش

توضیحات : آن مرد در حال دی ال کردن است (دانلود)

نام : مجتبی

نام خانوادگی : موسوی

آیدی : امام . موجی

توضیحات : آن مرد مرد است (خیلی)

نام : امین

نام خانوادگی : علیجان پور

آیدی : تیتیتشبوی

توضیحات : آن مرد از اینترنت خسته نمیشود؟

نام : صادق

نام خانوادگی : علیجان پور

آیدی : صادی فرفر

توضیحات : آن مرد گوش میبرد

نام : سامان

نام خانوادگی : راشد زاده

 آیدی : رپر بوی

 توضیحات : آن مرد مرد خفاش است

نام : حسین

 نام خانوادگی : اسماعیلی

آیدی : حسین جیجی

توضیحات : آن مرد سخت در غربت کار میکند

نام : محسن

 نام خانوادگی : اسماعیلی

آیدی : هر روز با یه آیدی میاد :-؟؟

توضیحات : آن مرد سرباز است

نام : جمشید

نام خانوادگی : جم

آیدی : مستر جمشید

توضیحات : آن مرد با تیشرت پوما آمد

نام : اردشیر

نام خانوادگی : جم

آیدی : خدا بیامرز > عشق آتشین اردشیر

توضیحات : آن مرد قلیان می پرستد

نام : رضا

نام خانوادگی : رباطیان

آیدی : ال هفت دی صفر (l7d0)

توضیحات : آن مرد با RD او را خار کرد

نام : بهنام

نام خانوادگی : نیکفر

آیدی : خدا را شکر ندارد

توضیحات آن مرد سرانجام به آرزویش رسید (۲۰۶ تیپ ۵)

نام : احسان

نام خانوادگی : شبه

آیدی : ایدز بویز

توضیحات : آن مرد با دماغی عروسکی آمد

نام : علی

نام خانوادگی : عبدالملکی

آیدی : علی جیپسی  ام

توضیحات : آن مرد ادعا دارد

نام : محمود

نام خانوادگی : محمدی

آیدی : نهس آی کیو

توضیحات : آن مرد موداشت

نام : مجید

نام خانوادگی : محمدی

آیدی : هل بوی

توضیحات : آن مرد از جهنم آمد s

نام : نیما

نام خانوادگی : برج سفیدی

آیدی : کر بختیاری

 توضیحات : آن مرد از شوشتر آمد

 نام : وحید

نام خانوادگی : خدری

آیدی : اشتوم

 توضیحات : آن مرد رفیق آرنولده

 نام : مسعود 

 نام خانوادگی : رعیت زاده 

 آیدی : رپ تینت 

 توضیحات : آن مرد دوست دارد رپ را

 نام : میثم

 نام خانوادگی : رعیت زاده

 آیدی : رپ شاخ

 توضیحات : آن مرد پاک است

 نام : شاهین

نام خانوادگی : شیرالی

آیدی : نیو لاو ۶۶۶

توضیحات : آن مرد شیراز را دوست دارد

نام : شایان

نام خانوادگی : مولایی

آیدی : پسره شیرینی فروش عاشق

توضیحات : آن مرد ۷۶۱۰ دارد

نام : ابوالفضل

نام خانوادگی : زرگر طالبی

آیدی : موسی.پاپا

توضیحات : آن آیا منسون است ؟

نام : میلاد

 نام خانوادگی : قاسمی

آیدی : ویلد ریلی

 توضیحات : آن مرد شبها از طرف حفاری پیاده می آید چرا

 

 

ودر آخر هرکی تو فکر هم بگه این لامصب فلان فلان شده کیه خره

من اله توفیق

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 17:33  توسط زبل خان   |