تو یکی از روزهای خدا که طبق معمول میلاد رفته بود توی چت رومها و مشغول پی ام دادن به دخترا و به همون اندازه هم ایگنور شدن بود!
یهو یه متنی رو دید که تو روم نوشته بود:
یه خانم خوشگل اهوازی جهت رفت و آمد! پی ام پلیز...
آخ ببخشید این جمله بالاییش بود اشتباه گفتم! اون متن نوشته بود:
که سه سوت پولدار بشید! با پرزنت شدن در شرکت هرمی ما
میلاد به چیزهای هرمی و مثلثی خیلی علاقه داره! علاقه اش هم از همون بچگی نسبت به شیرهای پاکتی هرمی شکل گرفت و شیر رو با پاکتش میخورد! و چند بار هم خواست که نرده های حفاظ که مثلثی بودن رو بخوره و چون نتونست تصمیم گرفت که بشینیه روشون!! و کارش به بیمارستان و بخیه کشید چند بار! الان هم جای بخیه هاش هست!!!
خلاصه میلاد آدرس رو از اون طرف گرفت و سریع هم حاضر شد که بره (دیگه نگم چی پوشید چون همتون میدونید که جز اون جلیقه سفید چیزی نداره که بپوشه!!) وقتی هم رسید اونجا با تمام ادعایی که سر زبون بازیش داره لام تا کام نتونست حرف بزنه چون پای هرم در وسط بود...!
این داستان میلاد و ورود غیر مترقبه ایشون به جمیع مال باختگان شرکت های هرمی بود
میلاد قشنگ قصه ما یواش یواش به این خود باوری رسید که آره ما هم میتونیم بی ام دبلیو ( بی ام و خودمون) سوار شیم و از این حرفا
حالا چطوری دلش اومد موهاشو کوتاه کنه بفروشه به این کلاه گیس سازا
و یا اینکه چطور دلش اومد کارت های یو اس بی کامپیوترش رو که به هزار بدبختی جور کرده بود! و چپونده بود تو کیسش ((case رو بفروشه به این عتیقه فروش ها؟؟؟؟؟ الله و اعلام :-؟؟
بچه ها شرمنده میلاد اومده دم در یه خورده صبر کنید الان میام
اوخیششششششش چه گیریه همش میگفت:
زبل خان این کارو نکن ما آبرو داریم، موج منفی، نده کلی پرزنت داریم، کلی اعتبار داریم، من گفتم:
بابا من که خودم مشکلی ندارم اصلا به من چه مربوط تو آدمخواری!!! خلاصه که اینکه دنیا آسو نترس بیاایرانیه و کلی عظمت داره
( بین خودمون باشه منم مخالفش نیستم حالشو ندارم جدی میگم تو اگه استعدادشو داری برو )
خب اینم تبلیغ واسه میلاد و دارو دستش که همین پایین میخونین
بگذریم کجا بودیم ؟ آها میلاد با کلی آرزو و امید میاد تو شهرک یه شبانه روز به حرفایه اون یارو خیابون ابوذریه فکر میکنه فکر میکنه میکنه میکنه تا خوابش می بره
خواب میبینه که یه ماشین مدل بالااا موبایل آخرین مدل موها خروسی اوه نه مدل الویسی زده یه دختر تو کیان پارس مثه س. بهش پا میده که یه هوو احساس درد خیلی زیادی از ناحیه سر میکنه از خواب بلند می شه میبینه که پدرامشون خواب آلود می خواسته بره مدرسه از رو سرش رد میشه میشینه با خودش فکر میکنه عظم خودشو جزم میکنه که من الا و بلا باید پول دار بشم مخ اون دختره رو رو بزنم به هزار امید و آرزو پولاشو که قبلا گفتم چطور جمع کرد رو برداشت رفت داد و یه دونه یا علی هم گفت و عشق آغاز شد .
نکته1: خیابون ابوذریه اسم رمزیه بالا سری میلاد ایناست خیلی مهربونه از نزدیک دیدمش بهم رو نداد که ماچش کنم منم بهم بر خورد یه چیزایی هم در باره نت ورک 360 میدونه
میلاد اومد تو شهرک این دفعه قرص و محکم یه راست رفت سراغ سامان بهش گفت سامان فردا صبح جایی قرار نمیذاری کار مهمی دارم باهات میخوام با هم بریم یه جایی سامان هم از همه جا بی خبر.........
وایی شرمنده یادم رفت خفاش شب شهرکی رو معرفی کنم
نام : سامان
نام خانوادگی : راشد زاده
شهرت : خفاش شب
علاقیات : زندگیش سری گوشی های سونی اریکسون هستش جالب بدونین تو کف گوشی دبلیو 900 هستش ولی تا چند روز دیگه میخره
آقا سامان قشنگ قصه ما دارای پدر مهربونی هستن پدرشون از درک بالایی برخوردار هستن سامان خوب قصه ما مورد توجه بیش از حد پدر و مادر خود هستند لذا در جمع آوری پول به هیچ وجه دچار زحمت نمیشدن
خلاصه جونم براتون بگه میلاد خیلی آسون و راحت و با توجه به درک بالای سامان تونست یه خرید دیگه به آسو اضافه کنه این فعالیت بی حد و نثر میلاد اون رو یه اعجوبه ای در آسو تبدیل کرد که اصطلاحا" بهش لیدر میگن در آورد
حالا میایم این ور شهرک جایی که برادر اردشیر جم هم از جایی که بر همگی ما مجهول هستش پرزنت میشه بعدا طی گفته های خانواده محترم ایشان خبردار شدیم که یه روز به تلفن به اردشیر زده میشه که آقا کی خونه ای؟ چند دقیقه بعد میان دنبال اردشیر و اونو میبرن کجاشو دیگه ما هم خبر نداریم
( الکی گفتم شنفتیم تو پارک پرزنت شده تو هم به کسی نگو )
خلاصه اردشیر رو می برن مهد کودک هدی تو کیان پارس اونجا اول پرزنتش میکنن ....
خلاصه بعد از چند ساعتی اردشیر میاد تو شهرک اونم همون حال و روز میلاد رو داشت همون وقتی که رسید شهرک همون بی ام دبلیو و ..... سرتو درد نیارم میاد یه قلیون چاق میکنه ( یادش بخیر) خوب کام میگیره چاق چاق میشه قلیون یه نیگاه میکنه به دودی که از اعماق سینش میده بیرون به خودش میگه :
یعنی میشه منم برم بالا به این آسونی که این دود میره ؟
میشه منم برم بالا بالا اونقدر بالا که برسم به راءس هرم؟
از خودش خیلی سوال ها میکنه گوشه گیر میشه همش تو فکره
ننه باباش هم نگران شده بودن که چی شده بچمون ؟
اردشیر با خودش کنار میاد تصمیمشو میگیره که پول دار بشه خودشو به هر دری میزنه که پول جمع کنه اما کسی نیست که موهاشو بخره بدون اجازه جیمی ( بعدا میگیم جیمی کیه ) داداشش هم نمیتونه یو اس بی ها کامپیوترشونو بفروشه متاسفانه طی لج و لجبازی با پدر مادر بر سر فراهم کردن پول مسافرت به تهران به اتفاق دوستان گوشی خودش رو هم مفت و مجانی فروخته بود پس با خودش گفت:
که عربده بکشم شیشه بشکونم و از این قبیل خشانت ها بکار ببرم.
همه این کار ها رو کرد اما نشد که نشد .
لذا تصمیم به مدارا و مظلومیت در خانه و ابراز ندامت و پشیمانی از کار های گذشته کرد تا بالاخره تونست دل رئوف و مهربان پدر و مادر خود را به دست آورد و به هر جان کندی هم که شده پول رو به چنگ آورد و به جمع مال باختگان پیوست ......
با رفتن این بچه ها به این شرکت هرمی بل بشویی توی شهرک شد بیا و ببین
همه از خوشبختی میگفتن همه از ماشین های مدل بالاا همه به اصطلاح موج مثبت میدادن
زبل خان : اردشیر چطوری؟
اردشیر : خوبیم آقا ؟
زبل خان : کار چطوره؟
اردشیر : کار عالیه ........
این سوال رو از همه اینها اگه بپرسی همین رو میگن الان که دارن این رو میخونن میگن فلان فلان شده داره موج منفی میده آقا این واسه بار هزارم اینا همش شوخیه
نرین هم باز مثه بار قبل دعوا راه بندازین ها !!!!
نکته2 : مهد کودک هدی اسم رمزیه بالا سری اردشیر هستش من هنوز ندیدمش میگن خانوم مهربونیه اصلا هم از نت ورک 360 چیزی نمیدونه همین باعث شد من اندازه خیابون ابوذر دوسش نداشته باشم
بر گردیم اون ور شهرک کجا بودیم؟
آها سامان هم به خیل مال باختگان پیوست
بابا اینا حال نمیدن بر گردیم همون ور کلی سوژه داریم
وقتشه که از تو کف درتون بیارم میخوام جیمی رو معرفی کنم :
نام : جمشید
نام خانوادگی : جم
شهرت : آن مرد با تیشرت پوما آمد
علاقیات : طبق نوشته بالا جمشید علاقه خاصی به اجناس مارک دار پوما هستش گیتار هم در سطح حرفه ای میزنه ( کارت ویزیت هم داره واسه خودش)
اردشیر میاد میشینه زیره پا داداش بزرگه (جیمی) که فردا با هیچ دختری قرار نمیذاری میخوام ببرمت یه جایی کارت دارم
جمشید هم که کلی قرار و مدار داشت و نمیخواست دل کوچیک و مهربون داداش کوچیکشو بشکونه بیخیال زید ها میشه و فردین بازیش گل میکنه و رو داداش رو زمین نمیزنه و همه رو کنسل میکنه
فردا صبح جمشید تیشرت قرمز پوما رو میپوشه و کیف لب تاپشو میندازه رو دوشش نه نه نه نه اون موقع هنوز بابای جمشید دبی نرفته بود که این لب تاپ رو بخره
جمشید همون کوله پشتیش که اتفاقا کاملا بطور اتفاقی و بدون هماهنگی قبلی مارک پوما بود رو میندازه رو دوشش و به اتفاق داداش کوچیکه راهی اون پارک و یا اون مهد کودک هدی میشن
خبر گذار ما اینجا رو نتونست بفهمه آخه چشماشو بسته بودن ولی پیچ ها رو شمرده بود( مثل فیلما هندی) احتمالا همون مهد کودک هدی رفتن
خلاصه جمشید هم با همون حالت اردشیر و میلاد از در شهرک میاد تو ولی از اون جایی که به گل شقایق و آهنگ تو ای ساغر مستی ..... علاقه خاصی داشت به هیچ وجه هدف مشترک میلاد و اردشیر رو نداشت خلاصش کنیم تو فاز خودش بود بچم .....
جیمی اصلا وجه خوبی این اواخر تو خونه نداشت پیش پدر و مادر خودش و از طرفی افه مظلوم نمایی کاملا تکراری بود و قبلا هم تمام شیشه ها توسط اردشیر که من پول میخوام پول میخوام شکسته شده بودن .
از اونجایی که گفتیم جمشید به طور حرفه ایی گیتار رو میزنه خودشو به هر طریقی بود جل میکنه توی یه گروه که اسمش کینگ اسکای هستش و کلی هم معروفه
( این هم یه تبلیغ واسه جمشید نگه زبل خان نامرده )
خلاصه بعد از کلی تمرین و تلاش دو تا کنسرت میزارن و پولی هم میذارن کف دست جیمی نشکنه دلش اما این پول کفاف نمیداد جیمی مجبور شد از خیر گوشی نازنینش بگذره و اونو در طبق اخلاص بذاره در طی یه حرکت ناجوان مردانه گوشی جیمی رو یه قیمت واقعا نامردی ( ارزون) خریدن اما کفاف میداد که هم بره تو آسو و هم یه جنسی پوما بخره که غم از دست دادن گوشیش از یادش بده
خلاصه جیمی ناناز قصه ما هم به خیل مالباختگان پیوست ...
خوب حالا واسه اینکه یکم خستگیتون رفع بشه میخوام یکی از خاطرات اردشیر رو از نت ورک واستون بگم
این خاطره رو وجدان آگاه اردشیر به من گفته خواهش میکنم اصرار نکنین به هیچ کسی پا نمیده فقط به من میگه
همگی خبر داریم که اردشیر چند باری رو واسه این فعالیتش به پایتخت سفر کرد اما هیچ کدام از ما خبر نداره که چطور این همه راه رو پیمود اون که پولی نداشت !!!
اینجاس که من با استفاده از یک حرکت ناجوان مردانه و کثیف دست به کار بدی زدم
وجدان آگاه خود را که رایطه دوستانه شدیدی با وجدان آگاه اردشیر داشت رو فرستادم اون از قول وجدان اردشیر چنین گفت :
اردشیر برای شرکت در اجلاس سالانه متصدیان و نت ورکرها خودش رو آماده سفر کرد و از اونجایی که پول کافی برای ایاب و ذهاب نداشت با خری که از قبل داشت تصمیم به پیمودن این راه سخت از طریق کوه و بیابان کرد که متاسفانه خرش توی راه مرد و اون مجبور شد پالون خرش رو بفروشه و یه دونه پلیط رفت و برگشت درجه 3 قطار ( از این قطارا که هر درختی میبینه می ایسته) بگیره و به تهران سفر کنه ...
خوب امیدوارم که خستگیتون در رفته باشه
بعد از تغییر رفتار اردشیر در اجتماع و خانواده همگی دوستان و آشنایان ایشان او با حالاتی کاملا حسودانه و کنجکاوانه فعالیت های اون رو زیر نظر میگرفتن که از این بین
علی ( بعدا میگم کیه) خیلی علاقمند شد که رابطه دوستی خود را با او بیشتر کنه که موفق شد و توانست دل اردشیر رو به دست بیاره و بعدا طی جلسات فراوانی که اردشیر با او داشت او هم سودای نفرات بالا را در سر برد و ..........
نام : علی
نام خانوادگی : فروزان
شهرت : ندارد
علاقیات : اون هم نمیدونم فقط میدونم که خیلی آروم و دوست داشتنیه
سوابق پیشین : دوستی شدید با فواد که این خودش میتونه یه موج منفی توی گروه باشه البته فکر میکنم با تدابیر امنیتی شدیدی که اردشیر بکار برده کسی بجز من و تو از این مثله خبر نداره ......
خلاصه علی هم تونست خودشو وارد این بازی کنه اینجانب اصلا خبر ندارم چطور پولش رو جور کرد به همین بسنده میکنیم که اون هم آره ....
آقا خدایی جا داره از پیش کسوت شهرکی که الان دیگه بین ما نیست یادی کنیم و یه جوری اون رو هم وار این داستان آبکی کنیم
نام : رضا
نام خانوادگی : رباطیان
شهرت : وکیل مدافع یاهو
علاقیات : اینترنت ،اونترنت اینجا نت اونجا نت همه جا نت ، یاهو ( البته فقط مسنجر ) شکلک (:-") . شکلک ( :D) ، اینترنت ملی حفاری،اس ام اس بازی ( رکورد دار هزینه اس ام اس توی شهرک حدود80 هزار تومن واسه تو که خیلی دوست داری بدونی )
تخصص : آگاهی به تمام باگ های یاهو مسنجر ایجاد رابطه جادویی از طریق یاهو مسنجر ، رانندگی با سرعت بالا با کمترین ضریب اشتباه در لایه کشی....
آقا این خیلی سوژست کر کر خندست این همه جور پرزنت شد کلی کتاب خوند خیلی فالو کرد ( دنبال کردن) کلی تعریف تمجید یادش بخیر در شب نشینی هایی که با هم داشتیم میگفت که چرا ما نداشته باشیم ؟
طفلی اونم دلش بی ام و میخواست
آخی وقتی که تعریف میکرد با یه بقض خاصی میگفت اشک تو چشاش حلقه میزد من دلم کباب میشد واسش .
رضا همه نت ورک ها رو هم رفت اما آخر گفت :
اگر میلیارد هم بشم اگر اینترنت با پهنای باند به قول خودش خدا (البته استغفر الله ) بهم بدن نمیریم علاقه ندارم حال نمیکنم بعدش به نفس عمیق کشید و روشو کرد سمت مانیتور و شروع به چت کردن کرد....
به یاد عزیز از دست رفته ( رضا) یک دقیقه سکوت اووووووووووش :-$
وایییییییییییییییی
وایییییییییییییییی
واییییییییییییییی
یادم رفت یکی دیگه رو بگم از بچه ها این وری ها
از اونجایی که رابطه عاطفی شدیدی فی ما بین سامان و صادی فر فر ( بعدا میگم کیه) بود سامان فقط و فقط یرای اینکه دوست و برادرش صادی به جایی برسه تصمیم گرفت اون رو هم وارد این مقوله که جدیدا فکر و ذکر تموم ما جوونای امروزی رو گرفته کنه
نام : صادق
نام خانوادگی : علیجان پور
شهرت : آن مرد گوش میبرد
علاقیات : شدیدا" به بدن سازی و کلفت کردن هیکل دارد
لازم به ذکره که صادی فرفر در جلسه علنی خانواده هرگونه مصرف آمپول و اوکسی و هر گونه داروی نامردی رو تکذیب کرد و اذعان نمود که فقط در حضور وکیل خود میلاد حرف میزنم که با عکس العمل ناگوار رییس دادگاه ( پدر خانواده) روبرو شد .
نکته 3: به دلیل اینکه ممکنه افراد زیر18 و یا بانوان باردار این سناریو رو بخونن نمیتونم چگونگی عکس العمل پدر خانواده رو ابراز کنم
خواهشا" ایمیل بزنید و یا قسمت نظرات تمایل خودتون رو اعلام کنید تا ایمل ارسال کنیم و چگونگی برخورد رو توضیح بدیم ...
قبلا گفتیم صادی پرورش اندام کار میکنه و از اونجا که توی در آوردن پول آسوو به تکاپو افتاده بود حتی به دمبل های پاشگاه هم رحم نکرد خلاصه اینکه صادی فرفر هم هر جوری بود به خیل مال باختگان می پیوندد....
جالب بدونین که توی کتاب خاطرات میلاد قسمت همه اشتباهات من : یه چیزی خوندم که واسم خیلی جالب بود
یه روز که همه دور هم جمع شده بودن توی آفیس ( دفتر کار شرکت) و مشغول پرزنت کردن بودن یه نفر که خیلی سرتق بود رو سپردن به صادی که پرزنت کنه آقا یاریو یوله یول بود ( هیچی نمیفهمید) بعد صادی که خیلی عصبانی شده بود با یارو دست به یخه شد و آخرش طبق همه دعوا هاش گوش یارو رو برید
نکته 4: کاشف به عمل اومد اون بیچاره اصلا فارسی بلد نبود
آقا مونده یه نفر از این وری ها :
نام : نریمان
نام خانوادگی : یونسی
شهرت : ندارد
علاقیات : اونم کم و بیش علاقه به پوما نشون داده
این نریمان که گفتم هیشکی سر از کارش در نیورده چطور اون وری ها تونستن مخ این رو بزنن ما بی خبریم ولی از گوشه و کنار خبر رسیده که سودای رسیدن به کلیه اجناس پوما و یا شاید اخذ نمایندگی از طریق پول و مایه یاعث شده که خیلی راحت و بدون دغدغه به این شرکت بیاد و یکی از دوستان نزدیک اردشیر بشه( چیزی که اردشیر حتی توی خواب هم فکر نمیکرد )
خلاصه نریمان هم با فروختن گوشی خودش که این هم واسه خودش داستانی داره تونست به خیل مال باختگان بپیوندد.
نکته4: نریمان گوشی رو نفروخت تقریبا انداخت به یارو
آقا بعضی از دوستان برای اینکه خانواده متوجه نشه هرمی کاره! گفتن :
کی گفته ما آسو کار میکنیم؟
ما خبرنگار شبکه آسووووو شیتد پرس شدیم
( حکایت اون شکارچیه فیل که دید فیلا رو درختن و میگن نزن نزن ما که فیل نیستیم ما گیلاسیم اینا هم گوشامون نیستن برگامونن )
همینجوریی همه دوستان چه این وری ها و چه اونوری ها به فعالیت خودشون پرداختن تا اینکه
میان سال طی یه خانه تکانی مدیران آسوو در صدد برآمدن که چمعی از نت ورکر ها رو که ممکنه به خطر بندازه شرکت رو به هر طریقی هست بفروشن که سرانجام تونستن در قصل نقل و انتقالات کلیه دست اون وری ها رو به شرکت پی ویو بفروشن و حساب های اون ها رو لاک (بستن) کنن
ولی این حرکت زشت و زننده توی روحیه مهد کودک هدی و دست اندر کارانشون هیچ تاثیر منفی نذاشت
چون اون هارو وارد یه دنیای تازه کرد که تونستن یه نت ورک رو بیارن توی اهواز و کلی هم اعتبار واسه خودشون جمع کنن و سر انجام اردشیر رو لیدر صدا زدن
در باره شاهین و ممد شکاری هم کارگران مشغول کار هستن به محض اخذ خبر جدید در باره خرید این دوستان از پی ویوو حتما به استحضار میرسانم
خب در کل نظرمو میخوام بگم که همه کار میکنن و پول در میارن همه راضی هستن همه خوشحالن اما خدایی موندیم تو کف که یکی از نزدیکامون با بی ام و واسمون بوق بزنه جلو چند تا غریبه خدا رو چه دیدی شاید یه روزی یکی از همین دوستان به این مهم رسید ........
دیگه معذرت خواهی و این حرفا رو کلی میگم
امیدوارم جنبه دوستان بیشتر از این باشه که بوده .....
قربان شما زبل خان